یه بار دوستم تعریف میکرد که مهمون داشتیم تعدادشونم بالا بوده شبشم عروسی دعوت بودیم واسه همین بعد رفتن مهمونا من و مامانم برا خرید یه چیز ضروری که برا عروسی لازم داشتیم رفتیم بازار
میگفت برگشتیم دیدیم مادربزرگم کل ظرفا رو شسته
کلییییییی خوشحال شدیم و کلییییی تشکر
بعد مادربزرگم به مامانم گفته ولی مادر جون خودتون مریض میشین تو این ظرفا عذا میخورین و....
بعد مامانم گفته که نه ظرفا رو نمیذارم نشسته بمونه امروز استثنا بود
خلاصه مادربزرگه میگه نه مادر قابلمه هات میگم اونقد داخلشون سیاه یکدست بود که معلومه پشت سر هم نشسته باهاشون غذا میپزی ولی من سیم کشیدم الان برق میزنن
دوستم میگفت رفتیم سروقت قابلمه ها دیدیم بله مادربزرگم قابلمه های تفلونمون رو با سیم شسته!!!!!!!!!!