2777
2789
عنوان

روح شاد کنی 👻

| مشاهده متن کامل بحث + 1943 بازدید | 82 پست

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

اينو تويه تاپيكي گفتم حالا عيب نداره !!!!تو يه مهموني  بعد از شام  من و يكي از مهمونا ظرف ها مي خواستيم بذاريم تو ماشين   !! صاحبخونه اشپزخونه اش يه انباري داشت كه  ماشين ظرفشويي اونجا بود خلاصه ما ظرف ها راچيديم   وتا خواستيم بياييم بيرون يهو چند تا اقايون مهمون از جمله عموي من و پدر اون خانم وارد اشپزخانه شدن  يكيشون گفت بياين بياين   خوب اقاي فلاني داشتي تعريف مي كردي !!!بكي ديگه گفت اره   به خواي چايي و سيگار بشينيم  خانم ها نيان اينوري !!!خلاصه دردسرتون ندم  من و اون خانم سرجامون ميخكوب شديم  و ساكت  كه ببينيم اينا جي ميگن .....جشمتون روز بد نبينه  هرچي پته پوته داشتن ريختن رو اب ....اين فاميلمون هم هي حرص ميخورد مي گفت اگه به مامانم نگفتم !!!منم كه هم خندهام گرفته بود و از حرفايي كه ميشنيدم جشام گرد شده بود   اخه  همه اون اقايون تا همين جند دقيقه قبل تو مهموني    خيلي متين وموقر و مودب نشسته بودن !!!!!!!

یه بار دوست داداشم اومده بود در خونمون من در باز کردم و بعد احوالپرسی گفت میگی *علی*بیاد دم در

داداشم تو حیاط بود میخواستم بگم علی،کامران میگه بیا

گفتم کامران اونم گفت بله از پشت در...

بعد من ادامه جمله ام تو دهنم بود..گفتم علی میگه بیا😐😑😑😐😑😑😑😑

وااااای که ضایع شدم

پسره فک کرد چی شده که به اسم کوچیک صداش کردم😥

داداشمم چشاش ۴ تا شده بود

دوستش ناغافل از همه جا اومد داخل😑

«یا حیُ یا قیوم»

تو تاپیکای قبلم نوشتم اینو 


خانواده پولداری نبودیم و مادرمم زن باهنر و سیاست مداری نبود ....یعنی با پولی که داشتیم میتونست حداقل سالی یه بار واسمون لباس بگیره اما نمیکرد یا خوراکی میخرید یا میداد ات و اشغال به درد نخور .....

یه بار یکسال بعداز دیپلمم بودم که یکی از همسایه اومد و گفت میخایم واسه الا بیاییم خواستگاری واسه پسر فایمیلمون و قرار شد شب بیان و ....

وضع خونه رو که هیچی نگم بهتره پرده نخی و گل گلی رو با کش شلوار بسته بودیم و ....

خودمم چندسال بود یه دست لباس تنم بود که هر ماه از کشش وا میرفت و رشد میکرد انگار ....خواستگارها اومدن و گفتم من حوابم منفیه بگیر برن ....و خلاصه اصراااااار که بیاااااااا.....خواهرم گفت حالا جطور بریم جلو خواستگارها و ....دوتامون خیر سرمون چادری بودیم ....گفتم بیا اینارو بپوشیم و ....چادرکش دار مشکی ضخیمممم

رفتیم و نشستیم تو اتاق ....

یهو داداش کوچیکم اومد از مدرسه و ....طفلک فک کرد ماهم جزو مهمونها هستیم با چادر مشکی نشستیم و ....ـانگار رفته بودیم ختم ......

چایی م که گفتن بیار ....خاستم خفه شون کنم ...ده نفر بودن ما همش پنج تا استکان داشتیم که سه تاش گرد بود دوتاش باریک با یه سینی بزرگ استیل و ....منم چایی رو ریختم و گزاشتم وسط گفتم بزرگترها بردارن بعدا واسه بقیه م میارم ....

پاشدن رفتن با اون اوضاع بازم پیغام داده بودن میخااااایم آلا رو  .....کور بود ن انگار بدبختا ....گفتم نهههه و رفتن

 رفته بودیم مسافرت منم دسشوییم گرف بزور یکیشو گیر آوردیم اونم انقد عجله داشتم نفهمیدم رفتم قسمت آقایون گ😝من رفتم دسشویی بعد اومدم ک دستامو بشورم دیدم ی آقا وایساده گفتم حتما اونجا میشورن نگو از این دسشویی سرپایی هااااا بوده نصف راهو رفته بودم سمتش طرف منو دید هل شد گف هوووووییییی کجا میایـی لحظه دیدم چیکار میکنه با سرعت نور رفتم بیرون

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792