یه لحظه آدمای اطرافم رو دوست دارم لحظه بعد نفرت دارم ازشون مامانم میگه تو با یه کشمش گرمی میکنی با یه غوره سردی این رفتارام داره دونم میکنه نه تکلیفم با خودم مشخصه نه هدفم که هر لحظه تغییر میکنه رفتارام که هر لحظه یه فاز دارم و مودیم با اطرافیانم یه لحظه خوب خوبم یه لحظه مثل سگ میمونم باهاشون کاش میشد بمیرم راحت شم خودم خیلی کلافم