2777
2789
عنوان

شعر

41 بازدید | 3 پست

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند  هر دو از احساس نفرت پر شدند.  دل به چشمان کسی وابسته بود. عقل از این بچه بازی خسته بود. حرف حق با عقل بود اما چه سود.  پیش دل حقانیت مطرح نبود.  دل به فکر چشم مشکی فام بود.  عقل آگه از خیال خام بود.   عقل با او منطقی رفتار کرد.   هر چه دل اصرار عقل انکار کرد.  کشمکش مابینشان شد بیشتر.  اختلافی بیشتر از پیش تر.  ناگهان عقل از سر عاشق پرید.  بعد از آن چشمان مشکی را ندید.  تا به خود آمد بیابانگرد بود.   خنده بر لب از غم این درد بود🙃🖤





چه استراحت خوبیست در جوار خودم😊خودم،برای خودم،با خودم،کنار خودم🙃

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز