بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یه خانم فوق العاده خوشگل و کیوت و محجبه و سر به زیر البته از اقوام خیلی دوره که بهش میخوره ۲۳ سالش باشه ولی بالای ۳۰
خیلی دوس داره ولی موقعیتش پیش نیومده خودش میگه دیگه مزه اش رفت
خدایا من و او را بی هم مبین و بی هم مخواه =)))گوردوم وورولدوم))از هرکسی که این امضا رو میخونه یه خواهش دارم>>>>>>میشه به خدا بگی صلاحشو بزار تو آرزو هاش این دختر از بس سختی کشید و نرسید و همه گفتن صلاحته خسته اس .....
راستش قبلا مشکل خاصی نداشتن چون شاغل هستن،مستقلن،مشکلی مالی ندارن
ولی جدیدا چرا،دیگه به فکر پیدا کردن یه شریک عاطفی هستن
من افتادم توی یه چاهِ پنج متری و تو،،،یه طناب سه متری برام انداختی پایین....بگم نیستی، دروغ گفتم...بگم هستی، خیلی کمه): برایت نوشته بودم که از وضع موجود به ستوه آمدهام و در فکر نجات دادن خود هستم؛ زمان زیادی گذشت، اما حقیقت این است که مفهوم «نجات» حتی نزدیک هم نشد به این امپراطوری خاکستر و ویرانی. یاد اون بچه میفتم که تو مدرسه رو کیفش نوشتن `خر` ...با غم و اندوه و بغض اومده خونه.. مامانش گفته عب نداره کیفت رو برات با صابون تمیز میکنیم..گفته کیف رو ول کن من خرم؟؟من که اینقدر با همه مهربونم): حکایت مواجهه من با آدمهاییه که یهو ازشون عجیبترین بیمهریها رو میبینم...
۴۲ساله داشتیم قبلش کار میکرد ماشین خرید برا خودش با دوستاش مجردی می رفت این ور اونور عشق و حال تو خونه تنهایی سختش بود مامان بابا هم نداشت تنها زندگی میکرد دخترم بود ۴۲سالگی ازدواج کرد الانم خوشبخته تا وقتی که افسردهی گرفته بود و تو خونه نشسته بود خواستگارم نداشت از وقتی به خودش رسید انواع عمل های زیبایی رو کرد و گشت برا خودش ازدواجم کرد
میگن نذار سنت بره بالا،هر چی سنت بالاتر بره ترست از مسئولیت یا زندگی با آدم جدید بیشتر میشه،کیسای خوبت هم کمتر
خودشون واقعا نیاز به همدمو حس میکنن،حتی دوست دارن بچه دار شن،با اینکه قبلا اصلا علاقه نداشتن
من افتادم توی یه چاهِ پنج متری و تو،،،یه طناب سه متری برام انداختی پایین....بگم نیستی، دروغ گفتم...بگم هستی، خیلی کمه): برایت نوشته بودم که از وضع موجود به ستوه آمدهام و در فکر نجات دادن خود هستم؛ زمان زیادی گذشت، اما حقیقت این است که مفهوم «نجات» حتی نزدیک هم نشد به این امپراطوری خاکستر و ویرانی. یاد اون بچه میفتم که تو مدرسه رو کیفش نوشتن `خر` ...با غم و اندوه و بغض اومده خونه.. مامانش گفته عب نداره کیفت رو برات با صابون تمیز میکنیم..گفته کیف رو ول کن من خرم؟؟من که اینقدر با همه مهربونم): حکایت مواجهه من با آدمهاییه که یهو ازشون عجیبترین بیمهریها رو میبینم...