۲۳ سالمه از هفت سال پیش عاشق پسری شدم که بارها ازش خیانت دیدم اما ندیده گرفتم نمیدونم چم بود نمیدونم چرا انقدر خریت کردم ۶ یالغبت هم بودیم تا پارسال اومد نامزدی و این دوماهه عروسی کردیم اون روز گوشی نوکیا ازش گرفتم با پنج تا زن تو گوشیش .هیچ پناهی ندارم از خانوادم نا امیدم هیچ وقت دستمو نمیگیرم چون خیلی مخالفت کردن من پا فشاری کردم گفتن بری حق برگشت نداری الان حالم خرابه زندگیم خرابه داغان شدم بگید چیکار کنم بهم محبت نمیکنه توجه نمیکنه
اره صدرصد اون قبل اینکه خیانت ببینم الان بود فکر کردم آدم شده کاری کرد صدرصد بهش اعتماد کردم اما باز ...
ببین منه چهل ساله تحصیل کرده بهت میگم بچه نیار چون ازچاله میفتی تو چاه،چون خودمون تجربه کردیم که داریم میگیم ولی اگه جای مانده شصتیها بودی دوتاپیرزن کله پوک ونادون بهت میگفتن بچه بیار درست میشه دل به زندگی میده همون پیرزنهای احمق ونادون که مادخترهارولقمه گرفتن واسه پسرهاشون تا بلکه پسراشون سرعقل بیان واز اعتیاد برگردن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
مگ تقصیر تو بوده؟بعدم زن مطلقه صلاحش با خودشه حتا واس ازدواج بعدیش اجازه پدرم نیاز نداره عزیزم خودتو ناراحت نکن جای اینا ب این فکر کن چطور موضوعو حل کنی و از پس خودت بربیای جلو شوهرت کم نیار چون دوباره تکرار میکنه
بچه بیارم که اونم مثل من افسرد بشه عقده محبت و توجه داشته باشه .لعنت به حرف مردم لعنت به همون پیرزنا ...
هنوزم دست بردار نیست اون پیرزنهای بی عقل میگن سومی روبیار،هرکی بچه بیاره راه سختی رو درپیش گرفته،مسئولیتی که حتی کوههاوآسمان وزمین هم قبول نکردن بار این امانت رو ولی زنها این مسئولیت وامانت رو به گردن گرفتن
تا قبل اینکه بچه بیاد توی این زندگی جدا شو،برو گریه و التماس کن به خانواده ت بگو اشتباه کردی اجازه بدن برگردی،توی خونه ی بابات بشینی حرف بشنوی شرف داره تا با همچین آدمی زیر یه سقف باشی و پیر بشی و زندگیتو ببازی،نهایتا مامان و بابات هر روز بهت یه سرکوفت میزنن تا مدتی،سنی نداری ازدواج دوم رو به چشم و گوش باز و با صلاح خانواده بکن
کاربری که بعد شش سال به ناحق ترکید من دیگه اون کاربر سابق نمیشم از همتون آتو دارم