امروز رفتم خونه برادر شوهرم یک لحظه خم شدم شلوارم اندازه 20 سانت پاره شد پسرش میخاست بترکه از بس جلو خودشو داشت اشکش درآمد برادر شوهرم داشت راه میرفت نمیدونم دیده کاش میمیرم دارم از خجالت آب میشم
^===خوشبختی چون سرابی دور دست ..و دل دریغ؛از نوری در این سیاهی ....این بغض سنگین -__- این خستگی مفرط ---این حس تهی ؛؛ همه و همه ؛ داستانی ست که هرگز به پایان نمیرسد ===^