خیلی باهم خوب بودیم فکر نمیکردم که اینقدر بهش حس پیدا کنم اولش سنشو بهم دروغ گفت بعد دو هفته حقیقت بهم گفت نتونستم ولش کنم ... همش حرف ازدواج میزد من میگفتم راجب این مساعل حرف نزنیم میگفت چرا پس چرا با من حرف میزنی گفتم منظورم اینه حالا زوده ... گفت من دوست دارم بزنم منم دیگه چیزی نگفتم دلم نیومد خیلی باهم صمیمی بودیم راجب آینده مون و همچین حرف میزدیم بهم گفت پس کی میخای به مامانت بگی که با همیم من سر مشکلات خانوادگی نتونستم چیزی به مادرم بگم چون اون موقع خیلیییییییییییی مشکلات داشتیم. خلاصه بعد چند ماه دوستی و زنگ یهو دیدم ی دختر فالوش کرده بهش گفتم کیه این دختره گفت میخای بری برو ... من تورو نمیخام ... منم رفتم بدون هیچ حرفی ... سه روز بعدش زنگ میزنه میگه رفیقم بود فالوم کرد و و و و بهونه منم میدونستم داره دروغ میگه اما اون موقع از دست بابام و مادرم. خیلیییییییییییی ناراحت بودم نیاز داشتم با یکی حرف بزنم برگشتیم دوباره باهم دوباره بعد دوماه سر ی چیز چرت پرت رفتارش با من تغییر کرد وقتی که من باهاش خوب رفتار کردم هر چی گفت اوکی دادم بهش رفتارش عوض شد بهم تهمت زد. رفت . بعد ی ماه اومد به غلط کردن و معذرت خواهی بلاکش کردم دوباره بعد ی ماه با خط دیگه اومد و نوشت دلم تنگ و نمیتونم فراموشت کنم و و و ....
دلم سوخت براش باهاش حرف زدم بعد ازم خاست که راجب خانوادم بهش بگم و میخاست رابطه جدی کنه ... من دیدم داره جدی میشه و میخاد به مادرش بگه ... بهش گفتم که من پدر مادرم این طورین و مشکلات من این ها هست تو نمیتونی با من زندگی خوبی داشته باشی گفت این حرفا نزن تو دختر خوبی هستی قدر خودت بدون برای خودت بهترین ها بخواه .... بعد خدافظی کردیم و دوباره پیام داد زنگ زد وقتی زنگ زد مادرم فهمید و ازم خاست براش توضیح بدم منم بهش گفتم و مامانم چیزی نگفت ... منم بهش گفتم مامانم فهمید گفت کی گفت یه مادرت گفتم خودش فهمید بعد گفتم بیا حالا باهاش حرف بزن مگه نمیخاستی بهش بگی گفت من نمیتونم و گفت من تو رابطه ام 😑
و دختره هم همون بوده که فالوش کرده بوده ... همزمان با من با اون هم بوده
بهش گفتم میفهمه که بهش خیانت کردی گفت تو فهمیدی که اون هم بخواد بفهمه ....
به من میگفت سیگار نمیکشم اما دوستش گفت میکشه و واقعا میکشید چیزا دیگه رو هم اما نمیگفت و به شدت بدش می اومد وقتی بهش میگفتم چی زدی عصبی میشد ی بار هم منو قسم داد گفت قبل من با کسی نبودی منم بهش گفتم ی نامزدی بود که بهم خورد تاپیک قبلی ها گفتم. خیلیییییییییییی عصبی شد .
بعد اینکه با مامانم حرف نزد ... اینا هنوز تا هنوزه باهاش حرف نزدم ولی دلم براش تنگ میشه دست خودم نیست
از ی طرف هم دوست دارم انتقام بگیرم ازش