بچه ها امروز ساعت ۸ عصر بود ک با جاریم تو ی ساختمونم شوهرم گف بریم حیاط پسرمم خونه اونا بود به جاریم گفتم شمام میرین حیاط بریم گف باشه.خلاصه رفتیم شوهرم رفت بیرون ۳ تا چیپس یدونه پفک دو تا ماست موسیر گرفت اومد.بعدش ک یکم صحبت اینا کردیم شوهرم گف میرین بیرون دور بزنیم با ماشین ما هم گفتیم باشه برادرشوهرم شیفت شب بود.بعد تو ماشین بودیم بارون هم شدید میبارید منه خاک بر سر برگشتم گفتم بستنی بخر وای شوهرم اصلا جواب نداد😐😑خیلی بد شدم پیش جاریم بعد گشتن مستقیم اومدیم خونه.بعد شوهرم میگ ۱۰۰ تومن دادم پفک و چیپس تو این هوا چجوری میرفتم بستنی بخرم ولی من گفتم بهش ای کاش اگ غلطم بود حرفم گوش میدادی نمیدونین الان چقد ناراحتم.احساس خفگی میکنم 😔پیش جاریم خیط شدم کاش نمیگفتم ب شوهرم
حالا یعنی شوهر جاریت وقتی جاریت یچیزی ازش میخواد، محکم با دستش میزنه رو چشمش میگه چشششم
ن آخه میدونی اونم بد شد ک شوهرم مثلا راضی نشد یه قیفی بخره واسشون در حالی ک یکم قبلش پفک اینا خریده بودا.مثلا من خودم بودم تو ماشینشون و برادر شوهرم اهمیت نمی نمیدادمن خیلی معذب میشدم