خانواده من امروز بعد دو ماه از شهر. دیگه اومدن خونمون
مادر شوهرمم تصادف کرده ( هیچیش نشده هم با خودش حرف زدیم هم با دکتر هم پدر شوهرم فقط ترسیده همین)
شوهر منم بخاطر من و خانواده م امروز ۴ ساعت زودتر اومد از ۷ شب اومد که شام با هم بخوریم و وقت بگذرونیم (شاید بگین چقدر حسودی ولی شوهر من اولین بار بود این تایم میومد خونه اونم فقط بخاطر من و خانواده م وگرنه همیشه ساعت۱۱ ، ۱۲ میاد)
مادر شوهرم از وقتی شوهرم اومد خونه یکسره زنگ زد که بیا چرا نمیای کجایی بیا
شوهرمم گفت مهمون دارم خانواده زنمه زشته بیام شام بخورم بعدش میام بهت یه سر میزنم
از وقتی فهمیددددددددد خانواده منه بیشتر زنگ زد بیا و فلان
(تاکید میکنم فقطططط ترسیدهههه بود که دیگه فک کنم آروم شده بود که این همه زنگ میزد و گوشی رودادن بهش چون پدر شوهرمم اونجا پیشش بوده اگه خیلی ترسیده بود حالش بد بود اون زنگ میزد )
بعد به شوهرم گفت واسه من شام بیار پس ازخونه!
منم گفتم مرغ نداریم تموم شد من به تعداد گذاشته بودم
یعنی چی مثلا!😐
رفته رو اعصابم