این روزا انقدر درگیر حسای مختلف و فکرای مختلفم
انقدر خستهام و سعی میکنم بازم بدوم
انقدر دلم میخواد عقب بکشم ولی سعی میکنم هی جلو برم
انقدر مراقبم حواسم جمع باشه و این راهو درست برم
اون راهو عوض کنم
برای اونیکی پلن بچینم
اونقدر سعی میکنم بیهوده نچینم زندگیو
سعی میکنم غمهامو یا حلش کنم یا باهاش زندگی کنم
که دلم میخواد سر همشون فریاد بزنم
بندازمشون ته کمد و قفل کنم درشو
کلیدشو قورت بدم و تموم شه بره.