ناقدش گفت اين نشان نيست اي عزيز
همچو آن يک کي نشان دادي تو نيز
ديگري برخاست مي شد مست مست
پاي کوبان بر سر آتش نشست
دست درکش کرد با آتش به هم
خويشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پاي او
سرخ شد چون آتشي اعضاي او
ناقد ايشان چو ديد او را ز دور
شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
گفت اين پروانه در کارست و بس
کس چه داند، اين خبر دارست و بس
آنک شد هم بي خبر هم بي اثر
از ميان جمله او دارد خبر
تا نگردي بي خبر از جسم و جان
کي خبر يابي ز جانان يک زمان
هرکه از مويي نشانت باز داد
صد خط اندر خون جانت باز داد
نيست محرم نفس کس اين جايگاه
در نگنجد هيچ کس اين جايگاه