شب عید دعوت خونه مادرشوهربودیم جاری بزرگم بهم گفت اون کفشای دم در مال توئه گفتم اره گفت ازینا پدرم ۱۵سال از مکه برام اورده بود منم عین وزغ فقط نگاش کردم هیچی نتونستم بگم راستی اون جاری کوچیکمم که تاپیک قبل گفتم نیومدها منم تصمیم گرفتم سری بعدکه دیدمش الکی بگم عه منم ازین روسری پیارسال داشتم خیلی سرکردم اخرش انداختم سطل آشغال