از بچگی بهم بی توجه بوده و خشک و سرد بوده
من دختر شدیدا احساسی ام و همیشه دوست داشتم یه بارم که شده حرفهای قشنگ از دهن مادرم در مورد خودم بشنوم برام آرزو شد یه بار بهم بگه چقدر خوشگلی چقدر قشنگی برعکس همیشه تخریب ام کرده وقتی بقیه به خاطر تپل بودنم مسخره ام میکردن اونم میخندیدو هیچ دفاعی نمیکرد نمیگم که همه توجهش رو من باشه و لوس بازی و اینا اما یه زن وقتی مادر میشه تا جایی که میدونم حرف های قشنگ و زیبا به فرزندش میزنه یجوری حسش. رو منتقل میکنه اما مادر من سرد و خشک بود و ازش میترسیدم به خاطرش تو نوجوانی دچار افسردگی شدم به درسام لطمه خورد و دوباره تو دوره دانشگاه ام دچار افسردگی شدیدتری شدم واینبار نتونستم دیگه دانشگاه برم تا الآن جالبه حرفی هم از این بحث ها میشه میگن ما برات کم نداشتیم فلان کردیم درسته برام کم نذاشتن اما از نظر مالی حرفام شاید خنده دار یا سطحی باشه اما هر بار که دعوایی یا جر و بحثی بین من ومادرم پیش میاد یجور نمیدونم بغضه عقده اس یا چی تو دلم میاد خیلی اذیتم میکنه هیچ جوره هم قابل درمان نیست چون یجوری آسیب دیدم که نمیدونم چطوری درست میشه
حالا امروز دعوام شد بامامانم و واقعا اعصابم خورد و حالم افتضاحه اونم سر هیچی همینطوریه همیشه
ازوقتی روزه هم میگیره اخلاقش هم بدتر شده و باهام بیشتر دعوا میکنه
میگه تو این خونه هیچ کاری نمیکنی درصورتی که همین امروز غذا. درست کردم و بیشترش رو خورده 😂
و ظرفا رم شستم
اینکه من به خاطر همون افسردگی و داروهایی که مصرف کردم نشد برم دانشگاه و میگه آه ما تو رو گرفت و تو حتی نتونستی پات رو بزاری دانشگاه 😞