من و دخت عموم خیلی صمیمی بودیم از بچگی من21سالمه او 4سال از من بزرگ تره، تا قبل عقدش خیلی خوب و صمیمی بود اما روز عقد اخلاقش از این رو ب اون رو شده بود، ازبچگی دوست داشتم ک قند بسابونم یا حداقل ی طرف پارچه عقد رو بگیرم قبل از روز عقدش بهش گفته بودم اما آخر هم کلاسی های دانشگاهش آمدن و ایم کارو کردن، بعد از عقد تاالان ک هفته بعد عروسیشه خیلی خودش رو میگیره والا منم خواستگار زیاد دارم اما ازدواج سنتی دوست ندارم، خود دختر عموم دانشجو ترم آخر ترلیت معلمه گل خانواده عموم فرهنگی هستن، عموم ی مدت مدیر کل آموزش پرورش استان بود و بعد برای انتخابات استعفا داد، پسره (شوهر دختر عموم) دبیره ن خونه داره ن ماشین لیسانس و اینو بگم ک جهزیه دختر عموم کامل کامله و بنظرم مذهبی بودن پسره خامش کرده، خب صبر کنه ی مذهبی خوب گیرش بیاد!
حتی فک میکنم شوهرش گفته زیاد بامن نچرخه!
من دانشجو مامایی تهران هستم، بگذریم پزشکی آوردم شهرستان ها اما ب دلایلی خریت کردم و نرفتم! ک خاک توسرم!
تو دوران نوجوانی روی یک سلبریتی کراش بودم 😅😂 (امیر مقاره) و کل فامیل فهمیدن بنظرم شاید دلیل فاصله گرفتن دختر عموم از من این باشه! بابا لامصب 3سال گذشت از دوران جاهلیت
دلیلش چیه انقدر خودشو میگیره واسم؟!