یه مدت خیلی مشکلات برام پیش اومده بود همسرمم بیماریش عود کرده بود و یه پزشکی جوابمون کرد در عین حال خونمونم دزد زده بود و کلی هم مشکلات مالی خلاصه خیلی بهم ریخته و درمونده بودیم اینطور مواقع هم که وسوسه های شیطان کم نیست خلاصه که گفتم خدایا توکل بخدا و واقعا از ته دلم شکر گفتم بمعنای واقعی و گفتم کمکم کن
شبش خواب دیدم یه موجود سیاه و زشت و خپل و پر از مو اومد سمتم همش می خواست دستمو بگیره ومن فرار می کردم و داد می زدم خدایا کمکم کنه وقتی گفتم خدایا عصبی و دیوونه شد شروع کرد چنگ زدن بهم گفت چرا شکر خدا می کنی چرا از خدا کمک می خوای از من بخواه ازمن
گفتم نه فقط از خدا وای چهره ش خیلی کریه بود هرچی می گفتم خدایا شکرت و اسم خدا را صدا می زدم لاغرتر و لاغر تر می شد و ضعیف و هی بهم حمله می کرد تا آخر گفتم خدایا نجاتم بده از خواب پریدم شاید باورتون نشه ولی تا چند وقت جای چنگ ها رو بدنم و دستم بود جای ناخن های دراز درصورتی که نه من و نه همسرم ناخن نداشتیم که بگم خودم توی خواب چنگ انداختم اینم بگم سر اذان صبح از خواب پریدم
خدایا شکرت
الحمدلله