پسر برادر شوهرم دنیا اومده همسرم اینقدر دوسش داره
دیروز شیرخشک میخاسته برادرشوهرم نتونسته بگیره شوهرم از صبح کارت ملی بچه ها رو میگیره هی میبره داروخونه ۳دونه ام آزاد تونسته بخره
بهش میگم بچه ۲روزه چه نیازی به این همه شیر خشک داره وقتی مادرش شیرش میده و فقط شیرخشک برای کمکی میخاد میگه نه یه وقت بچه گرسنه میمونه از خواهرت کد ملی بچه اش رو بگیر حالا بچه خواهرم ۹ سالشه میگم آخه نمیشه به این که نمیدن میگه تو کاری نداشته باش شاید دادن 😐😑
الان اصلا اینا مهم نیست برام
این مهمه ۵ سال قبل وقتی دخترم نوزاد بود اصلا همسرم برای بچه مون این کارا رو نکرد
یه شبایی شیر نداشتم بچه گریه میکرد شوهرم منو سرزنش میکرد که تو رسیدگی به تغذیه ات نداری بچه گرسنه اس و من اجازه نداشتم از سمت خانواده شوهرم که به بچه شیرخشک بدم شوهرم هیچ نگفت و هیچ کاری نکرد برای دخترم
الان باردارم با این اتفاق های امروز یاد اون سالا و عذاب هایی که کشیدم افتادم واقعا دلم گرفت 😔