نمیدونم چقدر عمر خواهم کرد . کتاب زیاد خواندم و از فلسفه و روانشناسی و متافیزیک و اسلام و قرآن و ادیان شرقی یا بودا و فیزیک و طب و هرچی که مغزم رو منفجر کرد .
ناگهان با دیدن رفته گری ساده که تمام دستشو در کثافت جمع شده در پارک کرده بود و با تمام قوا داشت تمیز می کرد بدون فکر دیگه ، احساس کوچکی کردم . همه کتاب ها رو دادم کتابخانه و از این که به خاطر خواندن کتاب و توانایی بحث های مختلف ، فخر فروشی می کردم ، احساسی ذلت کردم و خودم رو منزوی کردم . دیگه کتاب نخواندم .