مرض دارم
باردارم میرم بیرون حالم خوب میشه دیروز رفتیم خونشون خاهرشوهرم فقط سلام کرد گفت مگه بچت مدرسه نبود که اومدین اینجا
تا لحظه ی که اومدم حالم بد شد دیگه ی لقمه هم غذا نخوردم باهامم حرف نزد زدم اومدم گفتم خدایا هیشکی رو محتاج یا نیازمند چیزی یا کسی نکن
من از گرسنگی و دلخوشی نرفتم گفتم حالم بیرون خوب میشه برم اونجا دلم شکست مثلا نوه عزیزه دخترمو گاز میگیره همشون میخندن بچه ی من کوچیک بود گاز میگرفت بهش میگفت سگ همه دعواش میکردن نمیذاشتن پیششون باشه نه بچه هامو میخان نه خودمو دلم به حال خودمون میسوزه آرزو دارم برم ی جای دور که بدونم راهم بسته شده نمیتونم پیششون برم
اینقدددد حرف سرد بهم میزنن شوهرمم همرازم نیس که بگم بهش خانوادشو دوس داره شدیددد