و من مطمئنم روزی تو را در یک مکان عمومی میبینم.. ب صورت کاملا اتفاقی. و در کنارت یک زن نسبتا زیبا هست . همینجوری که بهت زل زدم کل خاطراتمون توی ذهنم میاد . همسرت با صدای ناخوشایندی میپرسید میشه بگین چرا به شوهر من زل زدین . و تو مبهوت و با نگرانی بهم نگا میکنی . بدون اینکه چشم ازت بردارم.میگم .شوهرتون عجیب شبیه شوهر خدابیامرز من است . و رومو برمیگردونم و راهمو ادامه میدم .. و صدای همسرت را میشنوم که با عصبانیت میگوید یه دور از جون نگفت ..و او چه میداند من سالهاست دور از جانم زندگی میکنم ....