موقع اربعین بود خیلی راه رفته بودم گشنم بود خیلی رفتم ی موکب تو صف بودم نیم ساعتی تو صف بود نوبت ب من رسید گفت تموم شد اگه میگفتن یوسف و ذلیخا هرشب تو زندان تصویری حرف میزدن باور میکردم ولی اینکه گفتن غذا تموم شد نه...اخرشم گفتم قبول نباشع ناگهان ی سیلی صورتم خورد جوری ک گشنگی یادم رفت و صف غذا شد منطقه جنگی