گاهی وقتا یادم میره چقدر برای اومدن آدمی مثل اون تو زندگیم دعا کردم.
اون بامزه و دوست داشتنیه با یه دنیا عشقی که بهم میده.
آغوشش برام حس امنیت و آرامش میده و اون هر لحظه که کنارم باشه آغوشش برام بازه فرقی نداره موقع خواب یا در طول روز.مهربونیش مثل مهربونی یه پدر به دختر کوچولوشه.وقتی تازه عقد کرده بودم فکر نمیکردم قراره هر روز و هر لحظه با جمله های عاشقانه و محبتش رو به رو بشم اما خیلی زود یادم اومد این دقیقا همون چیزی بود که همیشه میخواستم و لایقش بودم عشق بی نهایت و بی قید و شرط.
یه وقتایی یادم میره چقدر خوشبختم.
وقتایی که دعوا میوفتیم سر چیزای احمقانه مطمئنم که هنوزم دوستش دارم و دوستم داره و میدونیم هیچکدوم این بازی های روزگار قرار نیست از پا درمون بیاره.
وقتی اومد دنیام رنگی شد.امید شکل گرفت و قلبم لبخند زد همه ی غصه ها دود شدن و رفتن هوا.اون با اون چهره و خنده ی دوست داشتنیش با اون حرف زدنش و مهربونیش و همه ی فداکاری هایی که در حقم کرده
مثل یه کوه پشتم ایستاده و من بهش تکیه دادم و آرزو میکنم تا نفس میکشم کنار هم باشیم عاشق و وفادار.
گاهی یادمون میره بابت چیزهای ساده شکرگزاری کنیم بابت وجود خانواده همسر و فرزندانمون.
آنقدر درگیر چالش های پیش پا افتاده ی این دنیا میشیم که عشق و قربانی میکنیم.اما عشق همه چیزه به خاطر عشق باید از همه چیز گذشت به خاطر عشق باید فداکاری کرد و این چیزیه که از همسرم یاد گرفتم.
دعا کنین پیر شیم به پای هم.💗