داستان از سال 1376 شروع میشه وسط تابستون مرداد ماه خدا یه دختر چولو به مامان بابای بنده داد که اون من هستم فرزند 4ام خانواده و تک دختر اون اوایل اهل درس و مشق نبودم همش دنبال بزن بهادر بازی اخه با پسرا بزرگ شدم تا اینکه رفتم دبیرستان اونجا دیگه سنگ خورد به سرم که بچه درس بخون
جلو خانوادمم جوری رفتار میکرد که وقتی میدیدنش میگفتن چه مرد خوبیه کسی باورم نمیکرد تمام دردمو با سینم حفر کردم همدمم شده بود دیوارهای خونه هم سفرم صندلی اشپزخونه بود هر شب به امید اینکه فردا اخلاقش خوب میشه میخوابیدم اما نشد که نشد
تا جایی رسیدیم که گفت از قیافت خوشم نمیاد من دختر خالتو دوست دارم چشماش گیرایی داره جذابه کاش من جای شوهر اون بودم خدایی دختر خالمم اهل لوندی نبود حرف که میزد انگار تیری کردن تو قلبم انگار نفسم دیگه داشت تموم میشد
منم رفتم درخواست طلاقمو دادم اون دختر شاد حالا شده یه زن فسرده اون عاشق حالا شده یه شکست خورده که عشقش شده نفرت هر شب خاطرات اولین نگاهمون اولین بغل اولین بوسه تو ذهنم رد میشه و بیشتر لهم میکنه اما اون دیگه نیست برای روز زن برام اهنگ فرستاد که من شرمندم و میخوام برگردم غلط کردم تو بهترین همسر برای منی برام گل فرستاد اما من نمیتونم جلو قلب شکستم وایستم