من اوایل که میرفتم دستم36 تا بخیه خورده بود عصبی بودم همشو باز کردم که ردش مونده..
بعد یواش یواش من جضور ذهن کامل داشتم حتی از پدرخودمم میترسیدم نکنه اونم بهم کاری کنه
بعد من شبا نمیتونستم بخوابم همش میترسیدم کسی پشتمه میخواد بهم حمله کنه
بعد بابام گفت بریم روانشناس ..
من حتی غذایی که بابام میپخت نمیخوردم میگفتم توش قرص ریختین من کلا تعادلم بهم ریخت
مثل اسی نبودم