باورت میشه رستوران و پارک و آخرین باری ک رفتم یادم نمیاد خانوادش پولدار بودن حتی بدون لباساش پرتش کردن بیرون ته ته بیرون رفتنمون وقتیه ک کار داریم اونم بریم ی ساندویچ یا خوراکی بازاری بخریم خونه بابام پادشاهی میکردم الان عین سگ موندم تو این زندگی ای ک لیاقت من نبود همسرم خیلی خوبه ها خیلی هم داره تلاش میکنه ولی مسخره دست فامیل و دوست و آشنا شدم همش آرزو مرگ میکنم پدرمم همه اینارو میبینه و هیچی نمیگه بزرگترین ترسش اینه من جدا بشم فقط ب فکر خودشه البته خدایی همسرمم خوبه داره تلاش میکنه ازین شرایط خارج بشیم ولی من اینجوری بزرگ نشدم دارم زیر بغض خفه میشم حتی دوستامم تردم کردن بخاطر شرایط زندگیم