فکر کن خونت خیلی بهم ریخته است یهو آیفون میزنن با تپش قلب میری سمت آیفون میبینی مامور اومده کنتور آب ببینه
حس اون وقتی که بادرد رفتی بیمارستان و دراز میکشی رو تخت سرم بهت میزنن چند وقیقه که میگذره دردت آروم میشه وخوابت میبره
حس وقتی که حوصله ناهار پختن نداری وغذای آماده برات میرسه یا شوهرت زنگ میزنه من سرکارم ظهر نمیام خونه.
حس اون لحظه ای که یه خواب بد دیدی وبلند میشی میگی خدایا شکرت که خواب بود خداروشکر که واقعی نبود
همین چیزای کوچیک همین لحظه های خوب رو قدر بدونیم
شما هم مثال بزنین حس خوب بگیریم