مجبور بودم یه مدت توی خونه ی برادرشوهرم زندگی کنم.خیلی اذیتم میکرد .جاریم دخور عموی شوهرم اینا بود و من یه زن غریبه که بین خونوادش حس تنهایی عجیب داشتم نمیدونم کسی تا حالا اون حس غریبی رو درک کرده یا نه
اون روزا جاریم نهایت بی رحمی رو در حق میکرد
مثلا غذا درست میکردیم شوهرامون سرکار بودن یکیشون میومد ناهار میبرد برا بقیه و ما دوتا تو خونه تنها بودیم. یادمه یه بار وقتی شوهرش اومد غذا رو برد سرکار خودش بدون تعارف کردن به من غذاشو برد نشست یه گوشه خورد حتی پشتشو کرد به منو اصلا نکفت بیا غذا بخور . سا یه بار تلویزیون داشتم نگاه میکردم...