سلام به همگی ، ۴ ساله با پسری که چند ساله مهاجرت کرده اروپا دوست هستم و خیلی خیلی دوسش دارم و میدونم همین حس رو اونم داره ، ۳۲ سالمه و ایشون ۳۳، تو این مدت خواستگارهای سنتی داشتم که وضع خوبی هم داشتن ولی من رد میکردم چون ک هیچ احساسی نمیتونستم پیدا کنم ، این آقا هم داره همه ی تلاشش رو میکنه که زودتر ازدواج کنیم ولی هربار یه مشکلی پیش میاد ، من خودم شاغلم و استخدام یه اداره ی دولتی هستم ، مشکل سرگیجه و عدم تعادل دارم کمی ، که این آقا از ابتدا در جریان بوده و پذیرفته ، دیشب حرف میزدیم با هم و بحث پیش اومد که ممکنه بخواد یه رستوران کوچیک راه بندازه ، منم گفتم پس اگه خودت کار راه بندازی من دیگه سر کار نمیرم ، که یهو برگشت گفت بیخوووود !مگه میخوام یه نون خور بیارم کنار خودم؟! خیلی ناراحت شدم و تلفن رو قطع کردم ، از چشمم افتاد ، میتونست خیلی منطقی جور دیگه ای این جواب رو بده ، نظر شما چیه ؟ ممنون میشم جواب بدین
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
والا ازچشم منم افتاد این چه طرز فکریه. شاید اصلا شما در آینده بخوای مادر بشی و ترجیح بدی تمام وقت کنار بچت باشی و نری سر کار . چرا باید اینجور برخوردی ببینی .
اینکه بعد از چهار سال نظر ایشون رو در مورد شاغل بودن یا نبودن خودت نتونستی بفهمی واسم بسیار عجیبه&nb ...
صحبت کرده بودیم ، توافقمونم این بود ک منم شاغل باشم ، ولی دیشب این حرف پیش اومد ک ممکنه شریکی با دوستش یه رستوران راه بندازه، بعدشم ک من گفتم پس من سرکار نمیرم اگه تو کار خودتو راه بندازی که اونجوری جواب داد، نمیشد بهتر جواب بده؟ فرضا بگه واسه آینده ی خودت بهتره کار کردن یا حوصله ت سر میره یا هر جواب منطقی دیگه ای