بچها من ی شب بعد جهیزیه چیدنم با خونواده همسرم ب اختلاف خوردیم
یعنی صداشون شنیدم که مادرش خواهراش داداشش
هرچی از دهنشون در میومد ب من گفتن از اونجا باهاشون قطع کردم ارتباطمون. البته این اتفاقا رو پدر شوهرم نمیدونه
این اتفاقا برا همین چند روزه
حالا قرار بریم ی مسافرت زیارتی
همسرم میکه باید بیای خونه ما
بش گفتم تو برو آزادی.
ولی من نمیام
من هیچ وقت پامو خونتون نمیزارم
هرچی از دهنش در اومد گفته
علنی گفته من صداش شنیدم ک گفته دوس ندارم بیاد
خالا میگی بیا میگه ن الا ب لا بیا من موندم چیکار کنم
برم شخصیتم خورد میشه
نرم شوهرم ول نمیکنه
مونده بودم چیکار کنم
بد از فکر کردن به این نتیجه رسیدم
ب شوهرم بگم باشع میام بخاطر تو از غرورم میگیذرم
ولی شب هیچ وقت دیگه خونه شما نمیخوابم چون ما همیشه ی اشتباهی ک داشتیم شب خونه اونا بودیم
دو جز سلام علیک هیچ رفتاری از من جلو خونوادت انتظار نداشته باش
بش گفتم گفت باش
به نظرتون اشتباه کردم واقعا خیلی تحت فشار بودم
به نظرتون الان خونوادش میگن پسرمون دختره رو خوب تحت فشار گذاشت ؟
هوففف خواهرانه راهنمایی کنید