خلاصه..بگذریم چقدر تو دوران قبل از عقد اذیت کردن بخصوص باباش
که اینجوری باشه اونجوری باشه
خودشم اصلااااا کمک نکرد
بعدم قرار شد دو سه سال نامزد بمونیم تا بریم خونه خودمون
دوران خریدای نامزدیم به تلخی تمام گذشت
برج زهر مار شده بود
عصبیم عصبیم از دهنش نمیفتاد
ادمی که اصلا نمیدونست عصبانیت چیه!!!
حالا بدون هیچ دلیلی بد رفتاری میکرد و همیشه عصبی بود
خانوادش واسم هیچی نگرفتن فقط همون سرویس طلا سر سفره عقد
خودشم فقط خریدای عقد
ما حتی یه شام یا ناهار دوران عقد عاشقانه نخوردیم
همش زورم میکرد با اون خستگی و قیافه داغون خسته برم خونشون غذا بخورم
اگر یکبار میگفتم نه داد و بیداد راه مینداخت که چرا نمیایی کنار خانوادم نکنه دوسشون نداری؟
چیه نکنه ازشون خوشت نمیاد؟؟؟؟
ادمی که وقتی باباش اومد دم در اومده بود تو روش وایساده بود میگفت حق نداری باهاش بد حرف بزنی ..حالا
یه بار با حس خوب و عاشقانه باهم حرف نزدیم
که دارم بهت میرسم بالاخره بعد از اینهمه بی پولی و مخالفت دارم به دستت میارم
نه هیچی ¿
گذشت و همش گفتم بهتر میشه حالا الآن فشار مالی داره بهتر میشه خوب میشه مثل همیشه میشیم...
ولی نشد...
کم کم هرچی میگفتم جواب منو نمیداد
صداش میکردم جواب نمیداد
میگفتم ناراحتم بیا حرف بزنیم میگفت حوصله ندارم
بعد از عقد که کنار هم میخوابیدیم اصلا بغلم نمیکرد اصلا تو خیابون دست منو نمیگرفت ...
انگار نه انگار
ما خونمون خیلی بزرگ تر و زیبا تره ولی هر وقت میگفتم بریم میگفت من نمیام حوصله ندارم تو بابات بگو بخند نیست تو الآن فلانی خونتونه نمیام تا وقتی بابات هست نمیام آخه کار پدرم جوریه که گاهی یکی دوهفته تا یک ماهوخونه نیست ولی دو سه بار در سال..
پدر من دانشگاه رفته تحصیل کردس خب نمیاد باهات شوخی کنه این دلیل میشه نیایی؟
من خیلی ناراحت میشدم..
همش میگفت دختر با پسر فرق میکنه همه از قدیم میدونن دختر باید تو خانواده پسر باشه !
کلا دیگه انگار نه انگار من اونی بودم که عاشقش بود من اونی بودم که میخواست بهش برسه
منو فقط در کنار خانوادش میخواست
وقتیم میرفتم خونشون اصلا باهام حرف نمیزد فقط غذا میخورد فیلم میدید میخوابید
حتی اولین مسافرتی که رفتیم خانوادگی خونه پسر عموی مادرش
همش با با دوتا پسرای پسر عموی مادرش میرفت بیرون...بدون اینکه با من برنامه ریزی کنه یا بخواد منو ببره بیرون
البته ماشین نبرده بودیم
ولی درکل اصلا انگار من وجود نداشتم و میگفتم منم بیام با دختر عموت میگفت نه
خانوادشم که هیچی فقط توقع داشتن کمکشون کنم که منم تو اون مسافرت اصلا قصد نداشتم کار کنم به قصد کمک .. خلاصه کوفتم شد و برگشتیم حتی دعوامونم شد
فقط خانوادشو الویت قرار میده
حتی یه بار مریض بودم چهار روز درد کشیدم
رحمم درد میکرد هرچقد بهش گفتم منو ببر دکتر نبرد... یه بارم خودم رفتم دکتر عمومی چون ماشینشم بهم نمیده رانندگی کنم با اینکه گواهینامه دارم و رانندگیم خوبه تقریبا چند ماه تجربه رانندگی دارم
ولی گفت باید بری متخصص زنان نه بیایی عمومی...
دیگه دیدم اصلا واسش مهم نیست اسنپ گرفتم برگردم خونمون حداقل با مادرم برم دکتر منم به شدت استرس داشتم کنار مادرم چطوری راحت از علائمم به دکتر بگم
نکنه حامله باشم اصلا..
اومدم بیام دید ناراحتم اومد گفت صبر کن حرف بزنیم گفتم نمیخوام بمیرمم دیگه به تو مربوط نیست
اومد و باهام بحث کرد و گفت شب میام دنبالت میبرمت دکتر
من به مادرم گفتم شام بذاره ..تو راه گفت بریم یه جای نزدیک زود برگردیم مامانم با بابام بحثش شده میخوام برم باهاش حرف بزنم ناراحت نباشه
گفتم شام گذاشتیم حداقل بیا شام بخور گفت نه
دکتر گفت عفونت قارچیه بعد از یه مدت درمان نشدم با درد شدید و افتضاااااحی دوباره منو برد دکتر با یه اخلاق افتضاح!!!
گفتن التهاب لگنه دیر اومده بودی برای عفونت قارچی لگنت ملتهب شده...نمیدونید چه دردی داشتم
در صورتی که مادرش یه کسالت ساده داشت... دیدم از سرکار رفتنش زد موند خونه و برداشت بردش دکتر
چندین و چند بارم زنگ زد بعدش حالشو پرسید میومد بهش قرص میداد رسیدگی میکرد...
من؟
من هیچی
من نگاه...
ما هنوز نامزدیم..
من واقعا ازش سرد شدم
انقدر ازش ناراحتم و دلم شکسته
هیچی واسم نمونده که بخوام بخاطرش بجنگم و زندگیمو نگه دارم
اینم بگم خانوادش کلا زیاد با من خوب نیست هر بار یه جور بی احترامی میکنن وقتی میرم خونشون...
وقتیم میرم اگه شب نخوابم یا اگر وقتی بعد دو سه روز میخوام برگردم خونمون ناراحت میشن
میگن چرا زود میخوایی بری خسته شدی؟؟
واقعا کلافم...
همش به جدایی فکر میکنم
راهنماییم کنین