2777
2789

من چندسال با یکی دوست بودم و رابطه با خیلی عمیقی باهم داشتیم 

دوست پسرم خودشو واسم میکشت 

چه وقتی مریض یا ناراحت بودم 

چه وقتی قهر میکردم هر کاری واسم میکرد 

تا سه سال اول حتی یکبار هم بحث و دعوا نداشتنم همیشه با حرف زدن مشکلاتمونو حل میکردیم 

تا اینکه اومدن خواستگاری و گفتن هنوز زوده سنتون کمه من ۲۲ سالم بود و دوست پسرم ۲۵ سالش گفتن ما هیچ کمک مالی نمیکنیم خودشم در حدی که زندگی تشکیل بده پول نداره حالا یکی دوسال دیگه هم باهم بمونید و رفتن دیگه نه نشون آوردن نه هیچی من خیلی ناراحت شدم خیلی..چون همشون ازدواج های فامیلی داشتن و به قول خودشون دختر از غریبه نگرفتن تاحالا مارو مسخره کردن...درواقع خانوادش مخالف بودن و من متوجه نبودم

..

خانوادش خیلی تفکرات قدیمی داشتن خیلی

در حدی که وقتی میدیدن هنوز با من میاد بیرون و با منه

بعد از یکبار خواستگاری که خونه رو یاد گرفتن یه شب که بیرون بودیم زنگ زدن به پسرشون و هرچیزی از دهنشون درومد گفتن و بعدم گفتن الان میریم در خونه فلانی (یعنی من) آبروشونو میبریم!

قشنگ یادمه نه شب بود و نزدیکای خونه بودم اونم اشک تو چشاش جمع شده بود میگفت ببخشید تورو پیادت میکنم تو برو من برم سریع جلوشونو بگیرم تورو ببینن دیوونه میشن...

منکه شوکه شده بودم که چیشده اصلا چرا یعنی چی 

پیاده شدم زنگ زدم مامانم با گریه و حال بد که ایفونو خاموش کن فقط بابا نفهمه وگرنه ببینه خانوادش اینجوری میکنن دیگه امکان نداره بذاره باهم باشیم

نمیدونم از کجا شروع کنم و چجوری ۶ سال زندگی رو براتون تعریف کنم...که از کجا به کجا رسید 

خلاصه.. 

سر این رفتار تا مدت ها باهاشون حرف نزد 

ولی واسه من هیچ فرقی نمیکرد

دلم شکسته بود

همش میگفتم

مگه من چیکارشون کردم؟

من حتی یکبار برنامه ریزی کردم به مامانم و دوست پسرم گفتم قرار بذاریم مادرشو دعوت کنیم باهم بیشتر آشنا شیم تا دو سال دیگه که شرایطمون جور میشه...

منه ساده :) منه احمق :)))

که طرف قبول نکرده بود و گفته بود هنوز نامحرمن من نمیام 

خلاصه گذشت و بعد از چندین ماه با خانوادش آشتی کرد 

یه جمعه صبح قرار بود بریم پیک‌ نیک از بیرون وسایل خریدیم و یکمم خودم از خونه آوردم

یادم رفته بود ماهیتابه بردارم برای داغ کردن غذا که رفتیم در خونشون یه ماهیتابه برداره بیاد

دیدم صدای جیغ و داد وحشتناک میاد 

انقد استرس گرفته بودم که پاهام سست شده بود و داشتم نفس نفس میزدم

یهو پدرش اومد پایین گفت ببین با زندگی ما چیکار کردی..

راستش بعد از اون موضوع دیگه هیچوقت آروم نشدم

مثل یه آدم زخم خورده شدم... ناراحت از اینکه چقدر بی احترامی 

سر هیچی؟

مگه من چی کم دارم.. 

بگذریم 

دو سال گذشت و دوست پسرم برای بار دوم‌ قرار شد بیاد خواستگاری 

گفت بابام امشب زنگ میزنه 

به پدرم خبر دادم امشب تماس میگیرن

نزد 

گفت فردا شب

نزد...

بعد از کلی بحث با خانوادش

پدرش زنگ زده بود به پدرم

که ما هیچی نداریم

ما اصلا پول نداریم 

پسرمم نداره

نمیتونه 

اصلا وقت ازدواجش نیست...

بازم همون همیشگی!!!

من دیگه داشتم از عصبانیت و از این حجم از بی احترامی خفه میشدم

بازم هیچی نگفتم :)

پدرم هرجی تونست بهم گفت

گفت اینا نمیخوان بیان انگار دوسال طولش دادن حالام زنگ زدن میگن نداریم

از فکرش بیا بیرون 

که هفته بعدش اومدن خواستگاری.. و قرار شد عقد کنیم :) تازه شروع بدبختیام بود خودم خبر نداشتم !

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

اونا اخر زهرشونو میریزن به پسره بگو من دیگه نیستم ودیگه جوابشو نده بگو پدرم نمیزاره، اون حتما مادرشو ...

مادرشو راضی کنه که چی بشه وقتی باهاش عقد کنه یه کاری می‌کنه این ننه که اینا طلاق بگیرن اینا برای خواسته بچشون ارزش قایل نیستن و مثل برده باهاش رفتار میکنن 

خلاصه..بگذریم چقدر تو دوران قبل از عقد اذیت کردن بخصوص باباش

که اینجوری باشه اونجوری باشه

خودشم اصلااااا کمک‌ نکرد

بعدم قرار شد دو سه سال نامزد بمونیم تا بریم خونه خودمون 

دوران خریدای نامزدیم به تلخی تمام گذشت 

برج زهر مار شده بود

عصبیم عصبیم از دهنش نمیفتاد

ادمی که اصلا نمیدونست عصبانیت چیه!!!

حالا بدون هیچ دلیلی بد رفتاری میکرد و همیشه عصبی بود 

خانوادش واسم هیچی نگرفتن فقط همون سرویس طلا سر سفره عقد 

خودشم فقط خریدای عقد

ما حتی یه شام یا ناهار دوران عقد عاشقانه نخوردیم

همش زورم‌ میکرد با اون خستگی و قیافه داغون خسته برم خونشون غذا بخورم 

اگر یکبار میگفتم نه داد و بیداد راه مینداخت که چرا نمیایی کنار خانوادم نکنه دوسشون نداری؟

چیه نکنه ازشون خوشت نمیاد؟؟؟؟

ادمی که وقتی باباش اومد دم در اومده بود تو روش وایساده بود میگفت حق نداری باهاش بد حرف بزنی ..حالا

یه بار با حس خوب و عاشقانه باهم حرف نزدیم

که دارم بهت میرسم بالاخره بعد از اینهمه بی پولی و مخالفت دارم به دستت میارم

نه هیچی ¿

گذشت و همش گفتم بهتر میشه حالا الآن فشار مالی داره بهتر میشه خوب میشه مثل همیشه میشیم...

ولی نشد...

کم کم هرچی میگفتم جواب منو نمیداد

صداش میکردم‌ جواب نمیداد

میگفتم ناراحتم بیا حرف بزنیم میگفت حوصله ندارم

بعد از عقد که کنار هم میخوابیدیم اصلا بغلم نمیکرد اصلا تو خیابون دست منو نمیگرفت ... 

انگار نه انگار

ما خونمون خیلی بزرگ تر و زیبا تره ولی هر وقت میگفتم‌ بریم میگفت من نمیام حوصله ندارم تو بابات بگو بخند نیست تو الآن فلانی خونتونه نمیام تا وقتی بابات هست نمیام آخه کار پدرم جوریه که گاهی یکی دوهفته تا یک ماهوخونه نیست ولی دو سه بار در سال.. 

پدر من دانشگاه رفته تحصیل کردس خب نمیاد باهات شوخی کنه این دلیل میشه نیایی؟

من خیلی ناراحت میشدم.. 

همش میگفت دختر با پسر فرق میکنه همه از قدیم میدونن دختر باید تو خانواده پسر باشه !

کلا دیگه انگار نه انگار من اونی بودم که عاشقش بود من اونی بودم که میخواست بهش برسه

منو فقط در کنار خانوادش میخواست 

وقتیم میرفتم خونشون اصلا باهام حرف نمیزد فقط غذا میخورد فیلم میدید میخوابید

حتی اولین مسافرتی که رفتیم خانوادگی خونه پسر عموی مادرش 

همش با با دوتا پسرای پسر عموی مادرش میرفت بیرون...بدون اینکه با من برنامه ریزی کنه یا بخواد منو ببره بیرون 

البته ماشین نبرده بودیم

ولی درکل اصلا انگار من وجود نداشتم و میگفتم منم بیام با دختر عموت میگفت نه 

خانوادشم که هیچی فقط توقع داشتن کمکشون کنم که منم تو اون مسافرت اصلا قصد نداشتم کار کنم به قصد کمک .. خلاصه کوفتم شد و برگشتیم حتی دعوامونم شد

فقط خانوادشو الویت قرار میده

حتی یه بار مریض بودم چهار روز درد کشیدم 

رحمم درد میکرد هرچقد بهش گفتم منو ببر دکتر نبرد... یه بارم خودم رفتم دکتر عمومی چون ماشینشم بهم نمیده رانندگی کنم با اینکه گواهینامه دارم و رانندگیم خوبه تقریبا چند ماه تجربه رانندگی دارم

ولی گفت باید بری متخصص زنان نه بیایی عمومی...

دیگه دیدم اصلا واسش مهم نیست اسنپ گرفتم برگردم خونمون حداقل با مادرم برم دکتر منم به شدت استرس داشتم کنار مادرم چطوری راحت از علائمم به دکتر بگم 

نکنه حامله باشم اصلا..

اومدم بیام دید ناراحتم اومد گفت صبر‌ کن حرف بزنیم گفتم نمیخوام بمیرمم دیگه به تو مربوط نیست

اومد و باهام بحث کرد و گفت شب میام دنبالت میبرمت دکتر

من به مادرم گفتم شام بذاره ..‌تو راه گفت بریم یه جای نزدیک زود برگردیم مامانم با بابام بحثش شده میخوام برم باهاش حرف بزنم ناراحت نباشه

گفتم شام گذاشتیم حداقل بیا شام بخور گفت نه

دکتر گفت عفونت قارچیه بعد از یه مدت درمان نشدم با درد شدید و افتضاااااحی دوباره منو برد دکتر با یه اخلاق افتضاح!!! 

گفتن التهاب لگنه دیر اومده بودی برای عفونت قارچی لگنت ملتهب شده...نمیدونید چه دردی داشتم

در صورتی که مادرش یه کسالت ساده داشت... دیدم از سرکار‌ رفتنش زد موند خونه و برداشت بردش دکتر

چندین و چند بارم زنگ زد بعدش حالشو پرسید میومد بهش قرص میداد رسیدگی میکرد...

من؟

من هیچی

من نگاه...

ما هنوز نامزدیم..

من واقعا ازش سرد شدم

انقدر ازش ناراحتم و دلم شکسته 

هیچی واسم نمونده که بخوام بخاطرش بجنگم و زندگیمو نگه دارم

اینم بگم خانوادش کلا زیاد با من خوب نیست هر بار یه جور بی احترامی میکنن وقتی میرم خونشون... 

وقتیم میرم‌ اگه شب نخوابم یا اگر وقتی بعد دو سه روز میخوام برگردم خونمون ناراحت میشن 

میگن چرا زود میخوایی بری خسته شدی؟؟‌

واقعا کلافم...

همش به جدایی فکر میکنم 

راهنماییم کنین



خیلی حالم بده... 

امشب خیلی باهاش حرف زدم

حتی چند جلسه مشاوره رفتیم 

بهش گفته بود اول الویت باید همسرت باشه

و بعد رابطه اتون

بعد خانوادت...

هرچقدر باهاش صحبت میکنم اصلا درکم نمیکنه

میگه خب چیکار میکردم؟؟

میذاشتم مادرم درد بکشه؟

نمیتونستم ببینم درد میکشه

من نمیفهمم دکتری که همیشه میرفت دقیقا پنج دقیقه پیاده تا خونشون راهه... 

مگه خودش نباید بره؟

یا همسرش نباید ببرش؟؟؟

حتی چند بار گفتم مامان بیایید باهم بریم من اسنپ میگیرم که نامزدم از سرکارش نزنه

گفت نه بذار بریم ببینیم چی میشه ..

من خط قرمزم اینکه خانواده خودم یا اون متوجه بحث یا ناراحتی های ما شن.. یه بار خیلی راحت رفت وقتی همه دور هم بودیم بهشون گفت آره این از فلان رفتار منکه رفتیم بیرون شب برگشتم خونه و نیومدم خونه پیشش بمونم ناراحته ! خواسته اش منطقی بوده به نظرتون؟!

حتی از اینکه میخواست منو ببره دکتر به خانوادش میگفت!!!!

حتی وقتی رفتم جواب آزمایش ادرارمو بگیرم به باباش گفت!!!

من بار ها گفتم نگو 

چرا تو حریم خصوصی منو رعایت نمیکنی چراااا باید بابات بفهمه من عفونت واژینال دارم!!!خجالت نمیکشی؟؟؟؟

به نظرتون جدایی انتخاب درسته با این تعریفایی که از خودش و خانوادش کردم؟ وقتیم میگم خانوادت بی احترامی کردن بهم مثلا فلان کارو کردن میگه چیکار کنم خب خانوادمن مجبورت نمیکنم باهاشون در ارتباط باشی

همیشه هم وقتی اشتباهاتشو میگم و از ناراحتیام میگم فقط میگه ببخشید دیگه نمیکنم 

ولی در آخر بازم تکرارش میکنه

کلا هیچوقت ندیدم تغییر کنه..

قدر خودتو بدون از این آدما دور شو فقط

نمیدونی...اصلا نمیدونی چقدرررر دلم میخواست زمان برگرده عقب و به جای ادامه دادن من برای همیشه تمومش میکردم 

نمیدونی چقدر حسرت میخورم کاش هنوز مجرد بودم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز