من چندسال با یکی دوست بودم و رابطه با خیلی عمیقی باهم داشتیم
دوست پسرم خودشو واسم میکشت
چه وقتی مریض یا ناراحت بودم
چه وقتی قهر میکردم هر کاری واسم میکرد
تا سه سال اول حتی یکبار هم بحث و دعوا نداشتنم همیشه با حرف زدن مشکلاتمونو حل میکردیم
تا اینکه اومدن خواستگاری و گفتن هنوز زوده سنتون کمه من ۲۲ سالم بود و دوست پسرم ۲۵ سالش گفتن ما هیچ کمک مالی نمیکنیم خودشم در حدی که زندگی تشکیل بده پول نداره حالا یکی دوسال دیگه هم باهم بمونید و رفتن دیگه نه نشون آوردن نه هیچی من خیلی ناراحت شدم خیلی..چون همشون ازدواج های فامیلی داشتن و به قول خودشون دختر از غریبه نگرفتن تاحالا مارو مسخره کردن...درواقع خانوادش مخالف بودن و من متوجه نبودم
..
خانوادش خیلی تفکرات قدیمی داشتن خیلی
در حدی که وقتی میدیدن هنوز با من میاد بیرون و با منه
بعد از یکبار خواستگاری که خونه رو یاد گرفتن یه شب که بیرون بودیم زنگ زدن به پسرشون و هرچیزی از دهنشون درومد گفتن و بعدم گفتن الان میریم در خونه فلانی (یعنی من) آبروشونو میبریم!
قشنگ یادمه نه شب بود و نزدیکای خونه بودم اونم اشک تو چشاش جمع شده بود میگفت ببخشید تورو پیادت میکنم تو برو من برم سریع جلوشونو بگیرم تورو ببینن دیوونه میشن...
منکه شوکه شده بودم که چیشده اصلا چرا یعنی چی
پیاده شدم زنگ زدم مامانم با گریه و حال بد که ایفونو خاموش کن فقط بابا نفهمه وگرنه ببینه خانوادش اینجوری میکنن دیگه امکان نداره بذاره باهم باشیم
نمیدونم از کجا شروع کنم و چجوری ۶ سال زندگی رو براتون تعریف کنم...که از کجا به کجا رسید
خلاصه..
سر این رفتار تا مدت ها باهاشون حرف نزد
ولی واسه من هیچ فرقی نمیکرد
دلم شکسته بود
همش میگفتم
مگه من چیکارشون کردم؟
من حتی یکبار برنامه ریزی کردم به مامانم و دوست پسرم گفتم قرار بذاریم مادرشو دعوت کنیم باهم بیشتر آشنا شیم تا دو سال دیگه که شرایطمون جور میشه...
منه ساده :) منه احمق :)))
که طرف قبول نکرده بود و گفته بود هنوز نامحرمن من نمیام
خلاصه گذشت و بعد از چندین ماه با خانوادش آشتی کرد
یه جمعه صبح قرار بود بریم پیک نیک از بیرون وسایل خریدیم و یکمم خودم از خونه آوردم
یادم رفته بود ماهیتابه بردارم برای داغ کردن غذا که رفتیم در خونشون یه ماهیتابه برداره بیاد
دیدم صدای جیغ و داد وحشتناک میاد
انقد استرس گرفته بودم که پاهام سست شده بود و داشتم نفس نفس میزدم
یهو پدرش اومد پایین گفت ببین با زندگی ما چیکار کردی..
راستش بعد از اون موضوع دیگه هیچوقت آروم نشدم
مثل یه آدم زخم خورده شدم... ناراحت از اینکه چقدر بی احترامی
سر هیچی؟
مگه من چی کم دارم..
بگذریم
دو سال گذشت و دوست پسرم برای بار دوم قرار شد بیاد خواستگاری
گفت بابام امشب زنگ میزنه
به پدرم خبر دادم امشب تماس میگیرن
نزد
گفت فردا شب
نزد...
بعد از کلی بحث با خانوادش
پدرش زنگ زده بود به پدرم
که ما هیچی نداریم
ما اصلا پول نداریم
پسرمم نداره
نمیتونه
اصلا وقت ازدواجش نیست...
بازم همون همیشگی!!!
من دیگه داشتم از عصبانیت و از این حجم از بی احترامی خفه میشدم
بازم هیچی نگفتم :)
پدرم هرجی تونست بهم گفت
گفت اینا نمیخوان بیان انگار دوسال طولش دادن حالام زنگ زدن میگن نداریم
از فکرش بیا بیرون
که هفته بعدش اومدن خواستگاری.. و قرار شد عقد کنیم :) تازه شروع بدبختیام بود خودم خبر نداشتم !