بچه ها تاپیک های قبلم رو بخونید ، ۲ ساله ازدواج کردم بخدا روانم ریخته بهم آنقدر همه جا مادر شوهرم هست یه یک هفته ای بود صبح ها با شوهرم میرفتیم ۲ تایی پارک آنقدر خوب بود ، حالا امشب شوهرم برگشت به مادرش گفت از فردا تو هم باهامون بیا بخدا یهو دنیا رو سرم خراب شد ، وقتی میاد همش دو تایی با شوهرم حرف میزنن ،همش نگاش که میکنم با من تو قیافه، همش میخواد بگه کارای خودش درسته کارای من غلطه دلم به همین صبح بیرون رفتن خوش بود ، چیکار کنم به نظرتون؟
نظرت چیه به خودش بگی به صحبت کردن و تنهایی نیاز داری؟؟
بهش گفتم میگه مادر من مگه چیکارمون داره ، ولی بخدا راحت نیستم هر بار نگاش میکنم داره بد نگاهم میکنه با شوهرم گرم میگیره با من در حد یک کلمه منم این روزا با مادرم حرفم شده خیلی تنهام
من بودم دیگه نمی رفتم بذار با مادرش تنهایی بره نمیدونم چرا تا ازدواج میکنن یادشون میاد مادر دارن ؟ ...
گفتم نمیام ناراحت شد ، ولی بخدا زهر مارم میشه کل روز ، تازه فکر کن شوهرمم میزاره تو عذاب وجدان اون بهش تعارف میکنه این جای لینکه بگه برید بهتون خوش بگذره میگه آخه من مزاحمم
شوهرت فعلا جو گیره ولی از مادر شوهر که بلاخره سن و سالی ازش گذشته بعیده نمیدونم چرا بعضی ها وقتی عرو ...
آخه چیکار کنم هر بار با مادرشوهرم رفتم بیرون بعدش روزم خراب شد عمدا که لج منو در بیاره هی با شوهرم دوتایی حرف میزنن یل مثلا بهش میگه برید زود بیاید من پام درد میکنه ، جدیدا آنقدر غصه میخورم همش تنگی نفس دارم