خیلی کارا براش کرده بودم خیلی، یه بار بدنش ضعف داشت واسش حلوا پختم بردم، یه بار جاش یه آزمون آنلاین دادم رفتم خودم مدرکشو گرفتم بهش دادم، به بار گفت شرکت شوهرت کار کنم رفتم تا شرکت همراهش، معرفیش کردم، خودش نرفت کار کنه، هر وقت حالش بد بود شب تا صبح باهام حرفذمیزد درد دل میکرد پاش مینشستم و خیلی کارای دیگه
اونم اینجوری جوابمو داد:
من تلاش میکردم بیرونم بریم هربار به بهانه ای نمیومد، ولی این بین اون موقع میگفت صمیمی ترین دوستمی تا اینکه کمکم رفتارش تغییر کردو من اعتراض کردم گفت تو یکی از تعداد زیادی دوست صمیمی هستی که دارم و بازم هر بار من تلاش میکردم ببینمش نمیومد تا اینکه دیگه اونشب بهم گفت. من نمیحوام ببینمت گفتم مگه من چکار کردم من که برای دوستیمون تلاش کردم گفت میدونم تو تلاش کردی ولی نمیشه ببینمت، گفت خسته ام از حسی که بهم داری، کفت اگه بری و قهر کنی دیگه راهت نمیدم که برگردی گفت تو نه کاری کردی که اذیت بشم نه از کنارت بودن بدم میاد فقط نمیتونم ببینمت دلیلشم نمیدونم