2821
2789
عنوان

انشا

| مشاهده متن کامل بحث + 1261 بازدید | 34 پست

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

نه مامانم اجازه نمیده تلگرام بیام روبیکا دارم🥲

بگرد شاید روبیکا هم باشه 

...اگروسواس فکری دارید اولین تاپیکم رو بخونید  زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست /هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود /صحنه پیوسته ب جاست/ خرم آن نغمه که مردم بسپارندبه یاد                                                                             

روزگار بر من گذشت، و هر روز بیشتر از دیروز جایگاهم مجلل تر میشد، اما دولت فقر ما از زمانی آغازیدن گرفت که علم پیشرفت کرد، در ابتدا رنگ و لعاب جسم پر معنایم بهتر شد، و از پاپیروس به کاغذ سفید و گلاسه تغییر شکل دادم

و آن نگهداری های سخت جای خود را به منگنه و صحافی داد، و نهایت زیبایی رسیده بودم و نیز برایم خانه ای ساختند و آن را کتابخانه نامیدند،

در آن زمان که اطمینان خاطر یافتند سند خانه به نام من است، دیگر قلم به دستان، به سان گذشته تلاش جهت کیفیت مطالبم نکردند. نمیدانم چی شد به یکباره از عرش به فرش آمدم.

روزگارانی بس کهن انسان ها در پی کشف مطالبی نو جان فرسایی میکردند، تا کشفیاتشان را برتن حقیقت یابم بنگارند، و با شدت و حدتی دست نیافتنی مرا در دستمالی به لطافت متون زیبایم میپیچیدند، تا مراقبت لازم از من به عمل آید و مبادا جسمم خدشه دار شود،

و آیندگان بتوانند از مطالبم جهت روشن شدن راهشان بهره گیرند. من تنها در دست عده ای معدود بودم، پادشاهان مرا به شاهزادگان هدیه می دادند،تا راه و رسم کشور داری بیاموزند

و عاشقان به معشوقشان و بزرگان به مهتران، و عبرت ها بود که از تن کاغذین من به دیگران می آموختند، و به این امید آنها مرا جهت استفاده ی نسل آتی محفوظ می داشتند

2790
2823
2791
2779
2792