برادرم ازدواج کرد اما همش دختر و پسر باهم بودن، همه دوستای مجردیش هم خونه میاورد و با همسرش سفر میبرد
بعد میگفتیم خطر داره گوش نکرد و دیگه نگفتیم
این دیوونه همسرش بود، عاشق هم بودن، امشب فهمیدم چندبار به همسرش خیانت کرده و ظاهرا همسرش فهمیده و شروع کرده انتقام
میدونی امشب یه جورایی فهمیدم یه عشق قشنگ مرده
یه جورایی انگار عزادار شدم
ببین میدونی چی ترسناکه؟
اونی که تو چشمات نگاه میکنه و میگه دوست دارم تو دلش داره هزار نقشه خطرناک میکشه، هزار روش نابود کردن