عزیز جانم
۲سال و ۱۰ماه و ۲۶روز است که دیگر بوی عطرت روی تنم نمینشیند
ومن چون تک درختی در صحرای بی انتهای نبودنت بر خود میلرزم در حالی که روی پای خودم ایستاده ام
اکنون به جنازه ی یخ زده ی زنی بنگر که در کوچه پس کوچه های بی خیالی ات جان داده و گنجشک ها برایش گریه می کنند
به مغالطه نیفتی
خسته تر از آنم که بودنت را آرزو کنم یا دلم حرارت بوسه هایت را بخواهد
راستش را بخواهی دیگر حتی خودت هم نمیتوانی جای خالی خودت را پر کنی
فقط میگویم که بدانی
که لذت ببری!
هنوز هم خورشید طلوع میکند
فصل ها عوض می شوند
آدم ها می آیند
آدم ها می روند
حتی هنوز من میخندم
اما چیزی مانند زندگی درون من مرده
قلب مچاله شده
ام کند میزند