#اعتماد ۲۵۲
خودمو خونسرد نشون دادم و گفتم
_ نه من خوبم هیچی نشده بیخودی خودتو نگران من نکن
_مگه میشه؟ از وقتی که اومدم همش توی فکری و حرف نمیزنی حالتم که گرفته شک ندارم چیزی هست نمیخوای من بدونم
لبخند مصنوعی زدم
_ این چه حرفیه حمید جان چیزی نیستش که تو نخوام تو بدونی
_ نازنین نمیخوام بهت گیر بدم رفتارت خیلی عجیب شده کاملاً واضحه که داری ی چیزی رو ازم مخفی میکنی
ازش رو برگردوندم و هیچی نگفتم دلم نمیخواد این بحث مسخره ادامه دار بشه حمید هم که دید من نمیخوام ادامه بدم سکوت کرد بعد از ناهار همه دور هم نشسته بودیم که گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره روی گوشی حسابی به هم ریخت و حالش خراب شد واضح بود که اون تماس استرس زیادی بهش وارد کرده ولی نمیخواد بروز بده
_نمیخوای چیزی بهم بگی یا حرفی بزنی؟
_ نه من خوبم
_ ولی رنگت پریده انگار یه چیزایی هست و نمیخوای بهم بگی
ادامه دارد