#اعتماد ۱۳۱
ثریا نگاهم کرد و گفت
_بی راهم نمیگی، شاید اینکارو کردن که شما بیخیال بشید
_ثریا هیچ کس حرف منو باور نمیکنه ولی من مطمئنم ستاره پیش امیره
از خوشحالی فکر زنده بودن ستاره میپریدم و جیغ میزدم میخندیدم صدای در اومد و یکم بعد حمید وارد خونه شد ثریا گفت
_ساکت باش الان بگی هیچ کس حرفتو باور نمیکنه
حمید نگران وارد اتاق شد و پرسید
_چیشده؟
ثریا ناراحت گفت
_از ناراحتی زده به سرش و عین دیوونه ها شده دلم براش میسوزه
حمید بغض کرد و به منی که کوه خنده بودم نگاه کرد و گفت
_خدا لعنتم کنه کاش نمیذاشتم ستاره بره که اینجوری بشه هر لحظه فقط و فقط خودمو مقصر میدونم که دخترم مرد حتی نمیدونم قبل از سوختن مرده بوده یا زنده
از حماقت حمید و زود باوریش خنده م گرفت و با صدای بلند خندیدن ثریا سمتم اومد و سعی میکرد ساکتم کنه و حمید با دیدن من هر لحظه حالش بدتر میشد ثریا گفت
_ساکت شو دیگه دخترت مرده خندیدن نداره که
_ببریمش بیمارستان؟
_اخه ببریم بگیم چی؟ میگن شوکه و باید بره بیمارستان روانی این وسط ی خل و چل کم داریم بخدا
ادامه دارد