2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67132 بازدید | 580 پست
اسی من همیشه رمان های شما وخواهرتونو میخونم اما الان کاربری خواهرتونو سرچ میکنم نیست اگ دلیلشو میدون ...

 تعلیق شده بخاطر اون رمانی که میذاشت

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

چقدر بد اما چیز بدی توی رمانش نبود که بخواد تعلیق بشه منم کنجکاوم بدونم اخر رمانش چی میشد بازم مرسی ...

خواهش میکنم

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۳۰


چند روز گذشت و من همش بیهوش بودم و زیر سروم بالاخره به خودم اومدم روزگارم فقط شده بود گریه پلیس ها گفتن

_چون هیچ مدرکی نیست که بتونیم پیگیری کنیم فعلا پرونده قتل ستاره رو ادامه نمیدیم اما به محض پیدا کردن ی مدرک یا قتل مرتبط دوباره پرونده به جریان میافته 

دلم میخواست وجود نداشتم گاهی اوقات دلم برای حمید میسوخت و گاهی اوقاتم اونو مقصر میدونستم خانواده م خیلی پیگیرم نبودن هر کس رفت دنبال زندگی خودش اما اونی که بیشتر از خانواده کنارم بود و برام دل سوزوند ثریا بود.

وارد اتاق شد و با دیدنم که گریه میکردم به سمتم اومد 

_توروخدا بس کن داری خودتو نابود میکنی ستاره این گریه هارو میبینه ناراحت میشه 

میون گریه هام گفتم

_چی میگی ثریا بچه من مرده تو میگی ناراحت میشه؟ 

_بخاطر خودت بس کن نازنین زندگی در جریانه زنده ها باید زندگی کنن نمیگم الان پاشو برقص و قر بده میگم سعی کن با این موضوع کنار بیا

ی لحظه ی فکری به سرم زد و گفتم 

_اینا حتی ازمایش دی ان ای هم نگرفتن اصلا از کجا معلوم اون دختر من بود؟ از چهارتا کارت بانکی؟ ممکنه ازش دزدیده باشن

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۳۱


ثریا نگاهم کرد و گفت 

_بی راهم نمیگی، شاید اینکارو کردن که شما بیخیال بشید 

_ثریا هیچ کس حرف منو باور نمیکنه ولی من مطمئنم ستاره پیش امیره 

از خوشحالی فکر زنده بودن ستاره میپریدم و جیغ میزدم میخندیدم صدای در اومد و یکم بعد حمید وارد خونه شد ثریا گفت 

_ساکت باش الان بگی هیچ کس حرفتو باور نمیکنه 

حمید نگران وارد اتاق شد و پرسید

_چیشده؟ 

ثریا ناراحت گفت 

_از ناراحتی زده به سرش و عین دیوونه ها شده دلم براش میسوزه 

حمید بغض کرد و به منی که کوه خنده بودم نگاه کرد و گفت 

_خدا لعنتم کنه کاش نمیذاشتم ستاره بره که اینجوری بشه هر لحظه فقط و فقط خودمو مقصر میدونم که دخترم مرد حتی نمیدونم قبل از سوختن مرده بوده یا زنده


از حماقت حمید و زود باوریش خنده م گرفت و با صدای بلند خندیدن ثریا سمتم اومد و سعی میکرد ساکتم کنه و حمید با دیدن من هر لحظه حالش بدتر میشد ثریا گفت 

_ساکت شو دیگه دخترت مرده خندیدن نداره که 

_ببریمش بیمارستان؟

_اخه ببریم بگیم چی؟ میگن شوکه و باید بره بیمارستان روانی این وسط ی خل و چل کم داریم بخدا

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سلام خسته نباشید 

بچه های که رمان صحابکار رو میخوندن

من تعلیق شدم 

ولی دوباره اومدم 😂😂

#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)

#اعتماد ۱۳۲


_ثریا خانم من ی بار گند زدم به زندگیم بعدشم ستاره رو از دست دادم نمیخوام نازنینم از دست بدم شما هر کاری بگی من میکنم فقط بگو چیکار کنم 

اروم اروم خودمو جمع و جور کردم ثریا برای اینکه بتونم دنبال ستاره بگردم به حمید گفت 

_بیا بیرون اتاق 

هر دو بیرون رفتن و من گوش وایسادم 

_نازنین باید بهش ثابت بشه که اون جسد ستاره بوده و ی جورایی خودش باید مطمئن بشه هر کاری خواست بکنه یا هرجا خواست بره شما باهاش مخالفت نکن بذار کار خودشو بکنه تا اروم اروم به این نتیجه برسه و بپذیره که دیگه ستاره زنده نیست

_شما میگی اینجوری خوب میشه؟ 

_من توی دانشگاه مشاوره خوندم و بله میگم درست میشه چون شرایط روحی نازنین حساسه مغز در برابر واقعیت داره مقاومت میکنه که اذیت نشه اگر بخوایم به زور بهش بفهمونیم و یهو دوباره با واقعیت روبرو بشه از لحاظ جسمی اسیب شدید و جدی میبینه مجبوریم اجازه بدیم مغز به مرور به جواب برسه

_باشه هر کاری لازمه انجام بدید منم اگر باید کاری بکنم در خدمتم به لحاظ هزینه هم نگران نباشید من هزینه های درمان نازنین رو بهتون پرداخت میکنم 

_این چه حرفیه ؟ نازنین از خواهر برای من عزیزتره من پول نمیخوام فقط در کنارشم تا زمانی که حالش نرمال بشه

از شنیدن حرفهای حمید نفس راحتی کشیدم حداقل مزاحم ندارم دلم میخواست دست و پای ثریا رو ببوسم جوری حرف زد که من خودمم باورم شد بیمارم چه برسه به حمید 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۳۳


با صدای حمید از فکر در اومدم

_ثریا خانم من واقعا ممنونم انشالله بتونم جبران کنم براتون شما بی زحمت ی سر برو پیش نازنین تا من نهار سفارش بدم بیارن

_دستتون درد نکنه 

ثریا وارد اتاق شد و با دیدن من بی صدا میخندید بعد در گوشم گفت 

_خاک تو سرت مجبورم کردی دروغ بگم چون هر چیز دیگه ای میگفتم باور نمیکرد

اروم گفتم 

_عالی بودی دختر، راه منو باز کردی الان میتونم ی کاری بکنم هر چیز دیگه ای میگفتی حمید کوتاه نمیومد فدای سرت بخاطر ستاره ادای دیوونه بازی که سهله من حاضرم دیوونه واقعی بشم

ثریا ناراحت نگاهم کرد

_امیدوارم حالش خوب باشه 

_منم، خیلی نگرانشم و میترسم که نکنه بچه م واقعا بلایی سرش اومده باشه امیدوارم سر هیچ کس نیاد ثریا دلم اشوبه همش اصلا اروم نمیشم 

بغلم کرد و گفت 

_میدونم عزیزم خیلی سخته شرایط خیلی بدی داری خدا بزرگه انشالله پیداش میکنیم من دلم روشنه که اتفاقای خوب میافته اصلا بد به دلت راه نده یکمم نذر کن که زدتر به نتیجه برسی 

_هر نذری بگی کردم فقط میگم زنده باشه پیداش کنم هیچی از خدا نمیخوام

توی بغل ثریا تا تونستم از ته دل ضجه زدم و از خدا خواستم حداقل ی خبر یا نشونه کوچیک برام برسونه که بفهمم باید از کجا شروع کنم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۳۴


_نازنین به نظرت بهتر نیستش که از پلیس بخوایم پرونده رو به جریان؟

  سرمو به مچ دستم تکیه دادم و گفتم

_ حرفی نیست منتها مشکل اینه که پرونده ستاره به ی نقطه‌ای رسیده که دیگه جای پیشرفتی نداره و نمیشه هیچ کاریش کرد هیچ سرنخی نیست که بتونن بر اساس اون بقیه پرونده رو پیش ببرن باید صبر کنم ی سرنخ جدید پیدا کنن یا ی جرم مشابهش پیدا بشه که یه ردی از ی مجرمی توش باشه الان پرونده دختر من به نقطه کور رسیده

ثریا دیگه هیچی نگفت توی فکر فرو رفت و آروم لب زد

_ پس ما باید از کجا شروع کنیم؟

 به پشتی مبل تکیه دادم و گفتم 

_واقعاً نمی‌دونم خودمم گیر کردم هیچی به ذهنم نمی‌رسه اما می‌دونم که نباید بیکار بشینم هرچه سریعتر باید از ی جایی شروع کنیم هر لحظه هم برای ستاره حیاتیه 

به همدیگه نگاه می‌کردیم و دنبال ی راهی بودیم که بتونیم به ستاره برسیم اما هیچ راهی وجود نداشت ثریا خیلی مضطرب‌تر و نگران‌تر از من بود ی دفعه گفت 

_نازنین اگه موافق باشی بریم سراغ امیر تعقیبش کنیم شاید بتونیم به ی جایی برسیم اینکه بشینیم اینجا فقط فکر کنیم نتیجه‌ای نداره ما باید خودمون دست بجنبونیم بریم دنبال امیر شاید به ی نفری چیزی رسیدیم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۳۵


سر تکون دادم قرار شد بعد از ظهر بریم دنبال امیر تا ببینیم داره چیکار می‌کنه ثریا به حمید زنگ زد و گفت 

_ما داریم میریم بیرون ی دوری بزنیم یکم دیگه برش می‌گردونم خونه نگرانش نباش 

حمید که فکر می‌کرد من واقعاً حالم خرابه و روانی شدم 

 از ثریا تشکر کرد و گفت

_ ممنون که انقدر مراقبشی و کمکمون می‌کنی به وقتش برات تا بتونم جبران می‌کنم واقعا خواهریو در حق من و نازنین تموم کردی

 ثریا بعد از اینکه تشکر کرد گوشیو قطع کرد و گفت 

_بیچاره حمید اگر بفهمه که بهش دروغ گفتیم چقدر ناراحت میشه و نسبت بهمون بی‌اعتماد میشه

 پوزخند زدم و گفتم 

_آخه زندگی من توش اعتماد موج می‌زنه خیلی عاشقانه داریم با هم زندگی می‌کنیم حالا ی ذره هم بهش دروغ بگیم ممکنه بی‌اعتمادی پیش بیاد به جهنم که بی‌اعتمادی پیش میاد نه خودش برام مهمه نه زندگی که باهاش دارم نه اعتمادش من فقط و فقط بچه‌مو می‌خوام اگر الان وضعیتم اینجوریه اگر ستاره نیست اگر نمی‌دونم بچه‌ام زنده است یا مرده است همش به خاطر حماقت و بی‌شعوری این مرده فکر نکن من دست از سرش برمی‌دارم یا ولش می‌کنم

ادامه دارد 



آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

خواستگاری

tak_giiirl | 29 ثانیه پیش

حالم داغونه

nazanin3266 | 48 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز