2789
عنوان

رمان

| مشاهده متن کامل بحث + 648 بازدید | 27 پست

تو دفتر کار اساتید نشسته بودیم و محبوبه داشت داستان و برای استاد تعریف می‌کرد استادم هی نگاه مهربونشو که پر از دلداری بود به من دوخته بود و تا تموم شدن حرفای محبوبه صبر کرد و بلافاصله گفت:همین؟برا همین اینجوری رنگت پریده دختر؟ ومن با بغض و ترس سر تکون دادم که آره بلند خندید و گفت تو از جمله آدمایی هستی که یه نظر ادم به چشمات بندازه میفهمه چه قلب مهربونی داری از اونجایی که هنوز نمیدونم این دختره که گفتین چیکار کرده ولی خوب فهمیده باید پیش کی بیاد که نه نشنوه!محبوبه زیر لب گفت مهربونی نه خریت و استاد به دفاع از من گفت خوبه خودت برا دادن ان اس پیش قدم شدیا زبون دراز و خندید و ادامه داد اصلا نترس دخترم تو هیچکاری نکردی که از انظر قانونی جرم باشه از نظر اخلاقی بهش میشه خورده گرفت که اونم با توجه به قصدت میشه ازش گذشت و باز مهرباننه لبخند زد و لیوان آبشو یه مقدار سر کشید و گقت امروز ساعت دوازده من کلاس دارم اما شمارمو بهت میدم اگه مشکلی پیش آمد بام تماس بگیر هرجا باش خودمو میرسونم!الانم به رییس کلانتری زنگ می‌زنم تا بفهمیم قضیه از چه قراره!

و نیم ساعت بعد ما با تماس استاد به کلانتری فهمیدیم که آن روز آرام تو کافی شاپی که به من گفته بود قرار بزارم تو آب پرتغال پویا یچی میریزه و اون گیج و منگ میشه، آرامم از فرصت استفاده میکنه و سوییچه پویا و از جیبش بر میداره و با ماشین مدل بالای آن فلنگ و میبنده!این یکم که حالش جا میاد میخواد که یره میبینه جا تره و بچه نیست و فرداش میره دم خونه آرام اینا اونم با شاخ و شونه کشیدن که مادرش با گریه میگه آرام فرار کرده یه نامه ام نوشته که همش تقصیره پویاس برادرای اونم همون لحظه سر میرسن و پویا و تا میخوره میزنن الانم پویا ادعا کرده که با توجه به اینکه اونی که ترتیب قرارو داده منم پس حتما تو دزدی همدسشم و...... استاد اینارو تعریف کرد و بعد یه نفس عمیق کشید و گفت دخترم من یه قاضیه بازنشسته ام از اینجور چیزا زیاد دیدم الانم دارم بهت میگم اصلا جاییه نگرانی نیست در صورتی که تو بتونی امروز خونسردیه خودتو حفظ کنی و با اعتماد به نفس کامل همه چیو برای اونا تعریف کنی چیزی که واضحه اینه که با خط تو به ان آقا اس داده شده و ترتیب آن قرار گذاشته شده پس نمیتونیم ادعا کنیم تو کاره ای نیستی ازت انتظار دارم به عنوان یه دانشجویه حقوق محکم و بدون ترس رفتار کنی دختر گلم

حرفای استاد بهم شهامت میداد اما نه انقدر که اون از انتظار داشت من همین الانشم خیلی غیرت به خرج دادم که اشکام در نیومده احساس می‌کردم تنهایی از پسش برنمیام اما باید میومدم!محبوبه دستم و فشار داد و اروم گفت من کنارتم هیچی نمیشه!

تا چشم بهم زدن ساعت دوازده شد و من تو اطاق یه سروان آگاهی روبه روی پویا نشسته بودم پدر آرامم کنار من جا گرفته بودم نگاه همه به من نگاه متهمانه ای بودم هوای تواطاق به شدت خفه بود و به سختی می‌شد نفس کشید یا شاید هم من اینطور حس میکردم.سروان رفعیی به من نگاه کرد و گفت خوب خانوم حاتمی نمیخوایین شروع کنین؟دستای لرزونم و بهم گره زدم نفس عمیق کشیدم و خواستم شروع کنم که پویا زیر لب گفت چه خودشو به موش مردگیم میزنه!همین حرف برای بیشتر بهم ریختن من انگار کافی بود!بغض لعنتی مزاحمی که از صبح گلومو فشار میداد این همه سرکوب شده بود که انگار الان دقیقا جلو ادمهایی که نباید، بشکنه!و لبم شروع کرد به لرزیدن و اشکایی که دونه دونه بی اجازه از چشمم سر میخوردن و میریختن!پلیس لبخندی زد و یه لیوان آب ریخت برام و دستم داد و گفت دخترم اصلا نترس فقط بگو چی شده تا بتونیم این قضیه و باهم حل کنیم و بعد با اخم به پویا توپید که آقا شمام اگه بخوای باز حرف اضافه بزنی میفرستمت بیرون و نگاه پویا که علاوه بر تحقیر رنگ ترحمم گرفته بود دوخته شده بود به لبای من برای شنیدن حرفام 


یه بسم‌الله تو دلم و گفتم و همه ی شهامت نداشتمو جمع کردم و هرچی شده بود و نشده بود و کامل تعریف کردم پدر آرام به سمت سروان رفعیی غرید که دیدی رفعیی جان دیدی این دخترم داره میگه که به دخترم دست درازی شده!بعد این بی پدر ماشین قراضشو بهونه کرده داره دست پیش میگیره!ا


قبل اینکه پویا بخواد اعتراضی کنه من جواب دادم من همچین چیزی نگفتم جناب سروان اینا چیزایی بودن که خود آرام برای اینکه منو راضی کنه بهش کمک کنم گفت وگرنه من که...پدر آرام وسط حرفم پرید و با عصبانیت داد زد یعنی داری میگی دختر من سر همچین چیز حیثیتی دروغ گفته؟مگه تو خودت دختر نیستی نمیدونی آبروی یه زن همه چیزشه؟نکنه توام دست با این بیشرف تو یه کاسه اس؟و خواست سیلی تو گوش من بزنه که سرباز کنار دستش مانعش شد و اونو بیرون فرستاد!


صدای هم دست هم دست گفتنای پویا و ان پیرمرد تو سرم هی تکرار میشد و من هر لحظه آرزو میکردم کاش همه ی اینا یه کابوس باشه و من زودتر از این خواب لعنتی پاشم یا حداقل مثه تو فیلم ها بیهوش میشدم تا زودتر از این اطاق لعنتی و این همه فشار خلاصی پیدا کنم اما من با همه ضعفهام هنوز سرپا بودم و دستهامو به دیوار فشار داده بودم تا از افتادنم جلوگیری کنه سروان رفعیی که برخلاف قیافه ی جدیش انسان مهربونی بود با ملایمت صدام زد و ازم خواست زیر اظهارتمو امضاء کنم بعدم بهم گفت میتونم برم ولی باید یه مدت در دسترس باشم!از اطاق زدم بیرون محبوبه تو راهرو رو صندلی نشسته بود و منتظر من بود با دیدینم مثه فشنگ از جا پرید و دوید سمتم و گفت باز اشکای مزاحم کارو خراب کردن؟چقدر بیشعورن که نمفهمن کجا باید بیان و کجا نباید سرکلشون پیدا بشه و در حالی که این حرفا و میزد من لرزش صداشو از بغض و استرس حس می کردم!دستاشو فشار دادم و تو دلم خدارو شکر کردم که حداقل اون کنارمه و اروم زمزمه وار گفتم فقط زودتر از اینحا بریم...

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


یه هفته از احضار من به کلانتری نگذشته بود که آرام و لب مرز در حالی که میخواست قاچاقی خارج بشه گرفتن،مثله اینکه ماشین پویا و به قیمت پایین تری به این اوراقچیا فروخته بود و با پولش میخواست بره اونور آب زندگی کنه!من باید از اینکه گرفتنش و خودم از گرفتاری نجات پیدا کردم خوشحال میبودم اما به شدت کلافه بودم،درست بود که شناخت زیادی از آرام نداشتم اما فکر به دردی که کشید و اونو مجبور به گرفتن این تصمیم کرد و آینده ای که با وجود آن خانواده ی متعصب و سابقه و بی ابرویی به وجود آمده در انتظارش بود قلبم و به درد می‌آورد اونجور که معلوم بود آرام  قصۀ ما دیگه قرار نبود رنگ آرامش و ببینه.....

اتفاقایی که افتاده بود مثله بمب تو دانشگاه ترکید و به یمن این انتشار خبر منم تبدیل به یه آدم معروف شدم، منی که تو کل دانشگاه آمدن و رفتنم حس نمیشد و بی حاشیه ترین دانشجویه ممکن بودم الان از کنار هرکس رد میشدم نگاهای سنگین و پچ پچای ریزشونو میتونستم حس کنم و این برای آدم آرومی مثه من خود شکنجه بود اما هیچ چاره ای نبود من حتی نمیتونستم درس مشترکی که با پویا داشتم را حذف کنم چون دو واحدم برام دو واحد بود و تمام برنامه ریزیای من و محبوبه رو برای 6 ترمه تموم کردن لیسانس وخراب می کرد،با تمام وجود آرزو میکردم دیگه تا آخر عمر این آدمو نبینم ولی مگه میشد به همین راحتی بیخیال هزینه های یکه ترم اضافه موندن تو این شهر و خورد و خوراک شد اونم در حالی که میدونستم خانواده ام با چه سختی دارن منو حمایت میکنن!الان که بعد گذشت این همه مدت به آن روزها فکر میکنم میبینم با وجود آن همه فشاری که روم بود خوب از پسش برآمدم و بدون اغراق نیست اگه بگم خدا همیشه تو روزهای سخت قدرت و توانی که در خودم نمیدیدمو 10 برابر میکرد و بدون اینکه حس کنم راه و برام باز میکرد تا کمتر آسیب ببینم.

 روز لعنتی کلاس زبان عمومی رسید من بعد دو هفته غیبت دیگه نمیتونستم از حضورم تو کلاس اجتناب کنم، تا جایی که میدونستم پویا هیچکدوم از کلاسهاشو از دست داده بود و کاملا عادی داشت به روند زندگی سابقش ادامه می داد و انگار تنها کسی که این وسط بدون هیچ گناهی اذیت شده بود من بودم همین باعث می شد نخوام بیشتر از این ضعف به خرج بدم و با اینکه تمام وجودم از دیدن دوباره ی این ادم پر از انزجار شده بود وارد کلاس شدم.هفته ی بعد نوبت کنفرانس من اون بود و ما تا الان حتی یک خط هم مطلبی تهیه نکرده بودیم،همین قرار گرفتن ما کنار هم بعد اون اتفاقا به خودی خود مضحک بود چه برسه به تهیه مطلب، کل کلاس داشتم این دست ان دست میکردم که برم پیش استاد و ازش عاجزانه بخوام حتی اگه شده بیخیال نمره کنفرانسمم بشه بشه فقط منو از این همکاری معاف کنه که با نیشگون محبوبه به خودم امدم:حواست کجاست استاد یک ساعت داره صدات میزنه؟من که تازه به خودم امده بودم درجا بلند شدم و گفتم بله استاد؟استاد گره ی اخمشو محکم تر کرد و گفت اخر کلاس بمون کارت دارم

 کلاس طولانی تر از همیشه تموم شد، من بلند شدم و با فاصله کنار میز استاد سرپا موندم که دیدم اقای پروخان هم آن طرف کنار استاد منتظر مونده،همه ی سعی و تلاشهام برای ندیدن و حس نکردن حضورش به آنی پوچ شد و من باز تو تیر رس نگاه معذب کنندۀ منفورترین آدم زندگیم تو ان تایم قرار گرفتم.با تک سرفۀ استاد به خودم آمدم که گفت من جسته گریخته تو جریان اتفاقایی که افتاده قرار گرفتم استاد نیاکان ازم خواستن استثنا این دفعه گروه شمارو تغییر بدم و از آنجایی که ایشون به گردن من بسیار حق داره نتونستم نه بگم،یعد سرش و بلند کرد و به قیافۀ متعجب من نگاه کرد و ادامه داد ولی دیگه نمیتونم گروه بندی بچه هاو تغییر بدم  اگه وقت شد و زمان داشتیم شما هرکدوم به تنهایی باید کنفرانس بدین  صدای معترضانه و اعصاب خورد کن پویا بلندشد که نه استاد یعنی چی؟چرا باید تنهایی جور کنفرانسمو بکشم اونم وقتی تو این درس ضعیفم!استاد اخمی کرد و گفت تو چه با کنفرانس چه بی کنفرانس این درس افتاده حساب کن آقای حیدرنژاد و با اعصبانیت روشو از پویا گرفتو به من نگاه انداخت و گفت اگه میخوای کار گروهیتون بهم بخوره من مشکلی ندارم فقط خودت باید این بچه و راضی کنی و کیفشو از روی میز برداشت و از کلاس زد بیرون من موندمو یه کلاس خالیو یه حیدرنژاد منفور،چند دقیقه طول کشید تا افکارمو جمع کنم و و به آدم منتظری که روبه روم ایستاده بود نگاه کنم،نگاهم بهش جرات حرف زدن داد کمی این پا اون پا کرد و برای اولین بار نمیدونم از روی درماندگی یا عذاب وجدان با احترام رو به من گفت: من بابت سوء تفاهمی که پیش آمد معذرت می خوام و بعد انگار که از معذرت خواهیش اجباریش راضی نباشه بلندتر ادامه داد اما اگه شمام بیجا دخالت نمیکردی هیچکدوم از این اتفاقا نمی‎افتاد! بی اختیار پوزخندی روی لبم جا گرفت و با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم: اگه ادامۀ حرفتونو نمیشنیدم به شناختی که ازتون دارم شک میکردم ولی برا جفتمون بهتره که قبول کنین بیخیال این کنفرانس گروهی بشین،شاید اگه تنهایی انجامش بدی از 3 نمره 1 و بگیری اما بهت قول میدم اگه بخوای به اذیت کردن من ادامه بدی و بازی دربیاری کاری میکنم از این کنفرانس 25 صدمم گیرت نیاد حاضرم خودم صفر بگیرم اما.... و بدون اینکه حرفمو ادامه بدم از کلاس زدم بیرون صدای پاشو میشنیدم که داشت میدوید تا بهم برسه و من مثله بچۀ که چشم میگردوند تا مادر گمشدشدشو تو شلوغی  پیدا کنه دنبال محبوبه میگشتم تا کمی قوت قلب بگیرم برای یکی بدو کردن با این مردک وقیح که راهمو برید، ته دل خدارو شکر کردم که حداقل اگه محبوبه پیداش نیست راهرو هم خلوته و قرار نیست سوژۀ جدیدی دست ملت بیکار بدیم 

سرش پایین انداخته بود و میخواست چیزی بگه اما انگار مطمئن نبود و من از رفتارهای عجیبی که امروز ازش میدیدم متعجب بهش چشم دوخته بودم آن ادمی که من میشناختم خیلی پروتر از این حرف‎ها بود که بعد آن حرفای من بیاد جلومو این پا اون پا کنه درستش این بود که الان باید من و با حرفاش با خاک یکسان کنه و در بی ادبانه ترین حالت ممکن بزاره بره اما پویا امروز یچیزیش بود،با اینکه ازش متنفر بودم و حتی حضورشم حالمو بد می کرد اما نتونستم مثه خودش رفتار کنم و کاملا ناخودآگاه و آروم پرسیدم چیزی می خوایین بگین؟انگار مظلومیتش با اینکه حتی برام غیرقابل باور و مسخره بود اما من ساده و نرم کرده بود! اونم متعجب از لحن ملایم من سر بلند کرد و انگار انرژی گرفت برای حرفاش و گفت: من من راستش خیلی وقته میخواستم بیام و بابت رفتار بدم تو کلانتری معذرت بخوام میدونم که هیچی بین ما درست پیش نرفته اما.....اما این حرفام هیچ ربطی به کنفرانس و این درس نداره، میدونمم سخته براتون که با من کار کنین من قبول می کنم که جدا کار کنیم،فقط...خواست ادامۀ حرفشو بگه که محبوبه با عصبانیت دستمو کشید و گفت تو توبه نکردی با ابن آدم همکلام نشی؟و منو کشون کشون کشید سمت خروجی ...


پویا هم چنان دنبالمون دوید محبوبه و به فامیلی صدا کرد و برای بار چندم تو ان روز با لحن محترمانه اش منو سورپریز کرد:خانم بهرامی ازتون خواهش میکنم بزارین چند دقیقه صحبت کنیم قول میدم زیاد طول نکشه و اخرین باریم باشه که سد راهتون میشم،محبوبه هم بنده خدا ماتش برده بود از این حجم از تغییر رفتار، من و نگاه کرد و اروم لب زد من بیرون در منتظرتم و اروم رفت،من چشم دوختم به پویا که مجدد سرش و پایین انداخته بود،به طرز عجیبی دوست داشتم بدونم این تغییر ناگهانی از کجا اب میخوره که گفت:من حرفهای شما و برادر ارام و دم کلانتری شنیدم،شنیدم که ازتون خواست برعلیه من شهادت بدین اما شما.....راستش من خودم اگه بودم با کل کل و دلخوریای که بینمون پیش امده شاید قبول میکردم مخصوصا که حرف حدیث زیادیم برای شما که دختر ارومو بی حاشیه هم هستین پیش امده... اخمام کردم تو هم و با عصبانیت گفتم خوب..ایناو الان دارین میگین که چی... با لحن عصبی من انگار هول شد و گفت من فقط فقط خواستم بگم شنیدم که تهدیدتون میکردن،تروخدا اگه مزاحمتی چیزی براتون ایجاد کردن به من بگین من... باز پریدم وسط حرفش:من هیچ نیازی به کمک شما ندارم و راهمو کشیدم و رفتم از روی بدجنسی نبود که بهش نگفتم وقتی ارام پیدا شد و حقیقت به خانواده اش گفت مادرش بهم زنگ زد و از طرف ارام و بقیه به خاطر دردسرایی که واسم ایجاد کرده بودن معذرت خواسته بود،فقط دوست نداشتم بیشتر از این با ادمی مثله ان هم صحبت بشم،من هیچ وقت ادم کینه ای نبودم،اما حس بدی که به این ادم داشتم بیشتر از اینکه به خاطر اذیت و ازارهای که سر خودم امده بود باشه به خاطر ارام بود ....

ترم چهارم دانشگاه هم با همه دغدغه هاش گذشت و تموم شد و تبدیل شد به پر حادثه ترین ترم کارشناسی، تابستان و من محبوبه تو شهر دوست داشتنی خودمون سر کردیم و اول مهر برای ترم جدید راهی بابلسر شدیم ،که دقیقه نود حال مامان محبوبه خراب شد و قرار شد یه هفته دیرتر به من ملحق بشه، من بدون ان دست و دلم به رفتن نمی رفت ولی برای حذف اضافه مجبور بودم برم و خودش منو با چوب لگد فرستاد.


اولین روز ترم جدید و با خواب آلودگی شروع کردم،محبوبه زنگ زد و گفت باید کلاس 8 صبح حتما بری ببینی استاده بدرد بخور هست یا نه؟اگه گیره یا خل و چله حذفش کنیم، انقدر غر غر کرد که من بلاجبار رخت خواب نازنینمو ول کردم و کله سحر راه افتادم هوای عالی بود یه سوز سردی میزد و در عین حال خورشید وسط آسمان دلبری میکرد .هنزفیری و چپوندم تو گوشم و آروم آروم قدم زدم سمت دانشگاه دستامو فرو کردم تو جیبمو و رفتم تو حال و هوای آهنگ قمیشی که حس کردم کسی مانتومو میکشه برگشتم عقب پسربچه ای با چشمایه آبی روشن پشتم بود و مضطربانه مانتومو می کشید، هنزفیری و از گوشم درآوردمو با خوش رویی گفتم جونه دلم خاله چیزی میخوایی؟ با اشاره در خونشونو بهم نشون داد که باز بود و کلماتی به زبون آورد که هیچی ازش سر درنیاوردم!پسر بچه به این نازی انگار ناشنوا بود من سردرگم خواستم واکنشی نشون بدم که زد زیر گریه و منو به سمت در خونشون کشید!


تو دلم گفتم باز من پا گذاشتم تو این شهر و دردسرا شروع شد!دلیلی نداشت من داخل خونه بشم به خاطر همین دست ان بچه و از مانتوم جدا کردمو خواستم بی اعتنا ازش رد شم و برم که تا دید من دارم میرم زد زیر گریه!بین دو راهی عقل و قلبم گیر کرده بودم!من یه دختر تنها چجوری میتونستم همین طوری سرمو بندازم برم تو خونۀ که نمیدونستم چی انتظارمو میکشه هزار یک احتمال وجود داشت!اونم تو این زمان که تو خیابان پرنده هم پر نمیزد!درست ترین تصمیم این بود که راهمو بگیرم و برم اما این حجم از عذاب وجدان برای رد کردن دست کمک این فرشته ی کوچیک برای چی رو دلم هوار شده بود؟ ور منفی ذهنم در حال غرغر بود که سر آرام واست تجربه نشد تا تو سرتو به باد ندی بیخیال نمیشی!ولی با همۀ این حرفا دلم میخواست به این بچه کمک کنم انگار یه نیروی توان راه رفتن رو از من گرفته بود که صدای قدمای کسی و شنیدم هیجان زده برگشتم و دعا کردم یه آدم آشنا ببینم!که از بخت بدم آشنا بود اونم چه آشنایی....


قیافۀ خواب آلود پویا باعث اویزون شدن لب و لوچم شد و هم زمان گریۀ اون بچه که بلندتر شده بود و منو میخواست به زور بکشونه تو خونه، یکم این پا و اون پا کردم و تو دلم گفتم بادا باد میرم تو!که صدای پویا منو تو چهارچوب در متوقف کرد،خیلی آروم پرسیده بود چیزی شده و من بدون اینکه فکر کنم این آدم برام منفورترین دانشجویه دانشگاه ست سریع برگشتم و در جوابش آن چیزی که اتفاق افتاده بودو تعریف کردم، و قبل اینکه بهش اجازۀ واکنشی و بدم گفتم لطفا میشه یکم اینجا بمونین اگه من رفتم تو ...پرید وسط حرفم:همیشه دنبال دردسری نه؟ همین سوالش کافی بود تا یادم بیاره اره این همون آدم منفوره که عمرا خیرش به کسی نمیرسه و چشم غره زنان گفتم کمک نخواستیم و داخل خونه شدم، یه حیاط بزرگ روبه روم بود پسربچه کنارم بود و همچنان داشت منو به سمت پله ها میکشوند،یه ترسه عجیبی تو جونم افتاده بود و شروع کردم به آیت الکرسی خوندن که پویام داخل حیاط شد،غر غر کرد هر کی دست آدم و بگیره بکشه تو خونه ادم دنبالش راه میوفته؟باید جوابشو میدادم اما از اونجایی که خودمم ترسیده بودم فقط مظلومانه گفتم آخه این بچه ترسیده و گریه میکنه و انگار کمک میخواد،عصبانی جواب داد خوبه حقوق خوندی شما میدونی این مصداق ورود به عنفه و جرمه و...که صدای نالۀ زنی باعث شد نتونه حرفشو تموم کنه!من دیگه نفهمیدم چی شد بدو بدو از پله ها رفتم بالا و زن جونیو دیدم که انگار از نردبان افتاده بود زمین و به نظر حامله هم می رسید!با استرس خواستم دست کنم تو کیفم و گوشیمو در بیارم که صدای پویا امد که گفت الو 115... رفتم بالای سر زن دیدم بهوشه چنگ زد به لباسمو و درحالی که انقدر حالش بد بود که نمیتونست حرف بزنه با نگاهش ازم کمک میخواست، من لب زدم: عزیزم آروم باش الان اورژانس میاد، گریه هاش از گوشه پلکش میریخت زمین دست دیگشو تکون داد و اورد سمتم و خونی که از بدنش امده بود نشونم داد قشنگ معلوم بود نگرانه بچه اشه!من با دیدن خون خودم کوپ کرده بودم برگشتم طرف پویا و خواستم چیزی بگم که خودش جلو آمد و آروم کنار من قرار گرفت و گفت خانوم شما فقط باید حرکت نکنین نگران خون ریزیتونم نباشین، من مطمعنم بچتون سالمه الان اورژانسم میرسه، وبه من اشاره کرد و گفت پاهاشو تکون بده آروم صاف بزار و من تا دست بردم به پای خانومه دادش رفت هوا، همون لحظه صدای اژیر ندای رسیدن اورژانس و داد...

تو چشم بهم زدنی ان خانوم منتقل شد به بیمارستان و ما موندیم و یه بچۀ که چسبیده بود به من، تو اون گیر و دار یادم رفته بود بچه ام رو هم با مادرش بفرستم و الانم هم دلم نمیومد بچه و تو این وضع تنها ول کنم، پویا گفت: شما مثله اینکه که کلاس نداری امروز!به ساعت نگاه کردم نزدیک 9 شده بود،شرمنده نگاهمو چرخوندم سمتشو گفتم ببخشید که شمام از کلاس افتادین!

-اینو نگفتم که معذرت بخواین،بهتره ما دیگه بریم

-اما من نمیتونم این بچه و تو این وضع تنها ول کنم از بس ترسیده دستاش میلرزه باید تا آمدن پدری آشنایی چیزی صبر کنم!شما برین

متعجب نگام کرد و گفت: میدونستی خیلی عجیب و کل خرابی؟

عصبی خواستم جوابشو بدم که نزاشت و ادامه ی حرفشو گرفت و گفت منم نمیتونم شماو تنها اینجا ول کنم برم معلوم نیست اینجا خونه کیه کیا رفت وآمد دارن...

-منم نمیخواستم تو خونه بمونم روبه رو اینجا یه پارکه تا کسی پیدا بشه میریم اونجا میمونیم،شمام نیاز نیست نگران من باشی من نیازی به کمک شما ندارم

بلند خندید:-ولی امروز صبح یکی ازم کمک خواسته بود اون شما نبودی؟

باز پرو شده بود و من به اندازه ای ترسیده و کلافه بودم که توان بحث کرد با اونو نداشتم،انگار خودش فهمید داره زیاده روی میکنه چون گفت: بیاین باهم بریم دانشگاه بچه هم با خودمون ببریم غروب کلاسا تموم شد میایم تحویل خونوادش میدیم.

-ولی اگه بیان ببینن بچه نیست نگران میشن

دست کرد تو جیبشو یه خودکار کاغد در آورد شمارشو رو کاغذ نوشت و توضیح داد که بچه با ماست و چسبوند به دیوار

-خوب حالا بریم؟

و رفت سمت پسربچه تا اونو از من جدا کنه که بچه ی بینوا بیشتر به من چسیبید منم آروم گفت:ولش کنین خیلی ترسیده بهتره قبل رفتن یچیز شیرین واسش بخرم بچه فشارش افتاده!شما برین،تا اینجاشم خیلی کمک کردین

-باهم میریم!مثه اینکه یادت رفته شماره من رو دیوارها..و اروم ان یکی دست بچه و گرفت و آروم شروع کرد باهاش حرف زدن

من و پویا آن روز کلاسامونو یکی در میون رفتیم یا من میرفتم ان بچه و نگه میداشت یا برعکس و همین جوری تا غروب طول کشید ولی نکته جالبش اینجا بود که همۀ بچهای دانشگاهم تو این نگهداری کمکمون کردن اما هنوز کسی بهمون زنگ نزده بود، مضطرب نگاش کردم و پرسیدم اگه کسی زنگ نزنه چی؟

-شماو من دیدم شب میبریش خوابگاه پیش خودت و ریز خندید

نفهمیدم داره شوخی میکنه یا جدی ولی جواب دادم خوب نمیتونم وسط خیابون ولش کنم که

-بسپرش به من شما برو خوابگاه، من میبرمش دم خونشون

-نه نه منم باید بیام

-عصبی گفت:مثلا بهم اعتماد نداری؟من میخوام این بچه و چیکار کنم یعنی؟میدمش دست پدر مادرش برمیگردم

-منم میام خوب

-خوابگات رات میدن بعد؟

-فعلا ساعت 5 منم تا 9 میتونم برم هر وقت 8 شد یه فکری میکنم

دست بچه و گرفتم و رو بهش گفتم بیا بریم پیش مامان و سمت خونه ای آنها حرکت کردم

مردی دم در چنبره زده بودو سیگار میکشید،پویا زودتر از ما رفته بود سمتش و داشت باهاش صحبت می کرد، با نزدیک شدنمون و دیدن چهرش تو روشنایی به وضوح میتونستم بگم معتاده، چهره‎ای درهم شکسته با دندان های سیاه و ......که داشت با لحن بدی با پویا حرف میزد، وقتی منو بچه و باهم دید عصبی تر شد و گفت: همیشه بی اجازه دست بچۀ مردمو میگیرینو میبرین اینور آن‎ور؟


پسر بیچاره که تا ان لحظه به درستی متوجه حضور آن مرد نشده بود پشت من قایم شد و باز چسبید به مانتوم، من خواستم جوابی بدم که پویا گفت:آقا ما نخواستیم ازمون تشکر کنی ولی دیگه طلب کاریتو درک نمیکنم،یعنی میخواستی یه بچۀ ناشنواو تو یه خونه تنها ول کنیم بریم؟الانم که چیزی نشده این بچه صحیح و سالم تحویل شما!


-از کجا معلوم بلایی که سر زنم آمده کار شما دوتا نباشه؟


من هنگ کرده بودم و داشتم به این فکر میکردم که اگه امروز تنها پا به این خونه میزاشتم الان چجوری میخواستم با این مرد طرف شم؟که صدای عصبانی پویا رشتۀ افکارمو پاره کرد:-آقای عزیز شما مثه اینکه دنبال اینی که خرج عملتو از ما بتیغی!که اونم شرمندت قربونت برم من و این خانوم از صبح برای کمک به شما و خانوادت از کار زندگی افتادیم و قصدم نداریم بیشتر از این به این کار ادامه بدیم این پسرت تحویلت اگه هم حرف و شکایتی داری از راه درستش اقدام کن!بعد روشو کرد سمت من و گفت بهتره ما دیگه بریم


من خواستم به تبع حرف پویا راه بیوفتم و پسر بچه و از خودم جدا کنم که وقتی دستم به لباسش خورد دیدم خیسه!بچه ی بینوا آنقدر ترسیده بود که خودشو خیس کرده بود و با تمام وجود چسبیده بود به مانتوی من و آروم با صداهای نامفهموی انگار از من خواهش میکرد تنهاش نزارم!من واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم فقط خودمو تا حد ممکن مظلوم کردم و رو به پویا و به آرومی گفتم بچه از ترس خودشو خیس کرده!مطمعنی این باباشه؟اگه باباش نباشه چی؟


با اینکه تو تاریکی بود به وضوح برق چشمای پویا و دیدم که از عصبانیت درخشید و دندان قروچه کنان گفت:انتظار که نداری ازش شناسنامه بخوام؟


من بدون اینکه جواب پویا و بدم برگشتم سمت مرد و با شجاعتی که نمیدونم از کجا آب میخورد گفتم:آقا میشه یه نظر شناسنامتونو ببینم بعد بچه و تحویلتون بدیم و رفع زحمت کنیم؟ما از کجا مطمعن باشیم شما پدر این بچه هستین؟


مرد بلند بلند قهه قهه زد و گفت:خانوم کوچولو من یه بچۀ لال مونی گرفتۀ ور ورو به چه کارم میاد که بخوام به خاطرش بهت شناسنامه نشون بدم!خیلی ناراحتی بیخ ریش خودت بمونه منم یه جور دیگه اقدام میکنم!


پویا با عجله و خشن پسربچه و از من جدا کرد و تقریبا به حالت داد گفت:از صبح تا حالا به همه سازات رقصیدم دیگه بیشتر از این نمیزارم ادامه بدی و لباسمو کشید که بریم


صدای گریۀ آن بچه بلند شده بود و من تقریبا دنبال پویا کشیده میشدم و کاری از دستم برنمیاد حتی اگه کشیده نمیشدمم بازهم نمیتونستم کاری برای آن بچه انجام بدم،در آن لحظه فقط از ته دل دعا میکردم خدا خودش محافظ آن بچه و مادرش باشه.

.


یک ربع گذشته بود و من و پویا بدون هیچ حرفی هنوز هم قدم بودیم،میدونستم امروز بهم کمک زیادی کرده و اگه اون نبود قطعا من باز به دردسر میوفتادم برای همین سکوت و شکستم و گفتم:-میدونم امروز خیلی اذیت شدین ..یه لحظه مکث کردم که واکنششو ببینم و ادامه بدم که دیدم سرش هنوز پایینه و اخم کرده خواستم ادامه بدم که گفت: اصلا اذیت نشدم فقط از اون موقع که آن مرد دیدم دارم به این فکر می کنم که اگه امروز من نمیرسیدم الان چه بلایی ممکن بود سرت بیاد؟




اینکه باهام خودمونی صحبت می کرد و دوست نداشتم و نمی فهمیدم الان مثلا نگران من شده یا داره منت میزاره؟همیشه تو فهمیدن لحن و نیت ادما خنگ بودم،اگه قبلا بود میگفتم منته اما رفتار پویا از صبح تا حالا دلسوزانه تر از اونی بود که انقدر بی رحمانه قضاوت بشه برای همین آروم و شرمنده گفتم: بهرحال ممنون که کمکم کردین!




متعجب نگاهم کرد:من به تو کمک کردم؟مگه این چیزا مربوط به تو بود؟واقعا همیشه همین قدر دنبال دردسری؟




دیگه داشت کلافم میکرد و منم تقریبا رسیده بودم به خوابگاه و باید راهمو جدا میکردم و می رفتم تو کوچه برای همین موندم و گفتم:آقای حیدنژاد میدونم به خاطر اصرار من امروز بهتون سخت گذشته ولی دلیلی نداره بخواییم با هم بحث کنیم!من دنبال دردسر نیستم فقط وقتی دستی برای کمک سمتم دراز میشه نمیتونم نادیده اش بگیرم خیلیا میگن نقطه ضعفمه شما اسمشو بزارین خریت نمیدونم تنها چیزی که میتونم بگم اینکه قول میدم دیگه سر منو کارام به زحمت نیوفتین!اگه امری نیست من مرخص شم؟




نگاه پویا بهم نگاه عجیب و غیر قابل تفسیری بود،من نه از لحنش نه از نگاهش نمیتونستم بفهمم چی تو سرش میگذره فقط صدای زمزمه وارشو شنیدم که گفت:شبه تا دم خوابگاه میام




-نه نه احتیاجی نیست الان میبینین که شلوغه!رهیم تا خوابگاه نمونده




-ولی اینجوری خیال خودم راحت تره میترسم دوباره برگردی بری پیش آن بچه




-من بر نمیگردم آنجا برا منم بهتره شما منو تا دم خوابگاه نرسونین!اینجا یه خوابگاه دخترونستو پر آدم فضول!من اصلا دلم نمیخواد حرف و حدیثی برامون دربیاد




بلند خندید و گفت:امروز کل شناختم ازت رفت زیر سوال یکیش همین الان که همیشه فکر میکردم آدم خجالتیو بی زبونی هستی اما الان خیلی راحت جلو من وایسدیو داری میگی برو پی کارت!




خواستم جوابی بدم که ادامه داد:باشه من میرم ولی اگه به هر دلیلی خواستی برگردی به آن خونه ازت خواهش میکنم تنها نرو!من آن قدرا که تو فکر میکنی عوضی نیستم و دل منم پیشه آن بچه و مادرشه فقط زمونه یجور شده که آدم باید خیلی مراقب عواقب دلسوزیاش باشه!تازه ممنونم ازت که باعث شدی امروز یه روز مفید داشته باشم. و بدون اینکه منتظر جوابی از من بمونه رفت........




راست میگفت کل شناخت منم از پویا حیدنژاد ا رفته بود زیر سوال امروز فهمیدم ان واقعا انقدرا که من فکر میکردم عوضی نیست،تمام کمکایی که کرد به کنار نحوۀ رفتار و حمایتی که به آن بچه داشت باعث شد بفهمم آدما پیچیده تر از اونین که بشه با یه اتفاق قضاوتشون کرد،این مرد از همین لحظه صفت منفورترین آدم دانشگاه و از دست داد و من دیگه ازش متنفر نبودم

فردای آن روز برام مثل باد تو کلاسو سر کله زدن با استادای جدید گذشت استاد درس متون فقهمون استاد فوق العاده سخت گیری بود همون جلسه اول آب پاکی و ریخت رو دستمون و گفت که از جزوه خبری نیست و به جای معرفی یک منبع چند منبع معرفی کرد، موقع برگشتن به خوابگاه زنگ زدم به محبوبه و گفتم که اینجور بوش میاد باید تو حذف و اضافه این استاده و عوض کنیم خیلی بدقلقه و......گرم صحبت با محبوبه بودم که یک صدای مردونه و منو به اسم صدا زد، با تعجب برگشتم و پویا و با نیش باز جلو خودم دیدم، دروغ نگفتم اگه بگم هول شدم و از ترس اینکه محبوبه صداشو نشنوه موبایل و به گوشم چسبوندمو سریع گفتم محبوبه جان با من کاری نداری بعد دوباره بهت زنگ میزنم و منتظر نموندم تا آن غرغراشو شروع کنه و قطع کردم و ناخودآگاه گره ای به ابروهام انداختم شاید این آدم دیگه برام منفور نبود اما هنوزم دوست نداشتم ارتباطی باهاش داشته باشم یا حتی تو دانشگاه باهاش دیده بشم، همون یه روز برای کل عمرم بس بود.

پویا اخم منو که دید یکم وا رفت و گفت: میبینم که هنوزم که هنوزه وقتی منو میبینی اخمات تو هم میره، من کار بدامو جبران نکردم یعنی؟

یک لحظه ذهنم پر سوال شد!باز داشت با من خودمونی حرف میزد!امده جلومو گرفته که چی؟جبران؟همین دیشب نگفته بود برای من کاری نکرده؟من الان باید چی بگم؟تو همین فکرا بودم که یه سوتی زد و گفت: اهای کجایی شما؟

یه بشکن زدمو دستمو جلوش گرفتم و گفتم :آره این درسته!تکرار کنین، شما! ممنون میشم دارین با من حرف میزنین همونطور که من بهتون احترام میزارم شمام احترام بزارین و جوری با من صحبت نکنین انگار رفیق همیم!

شونه هاشو بالا انداخت و گفت متاسفم دوست من!نمیشه!من نمیتونم زیاد کتابی حرف بزنم!یه جور الرژیه!بیش از چند دقیقه اینجوری حرف بزنم بدنم شروع میکنه به خاریدن!بعد خندید و قبل اینکه من بخوام واکنشی نشون بدم گفت بلاخره من خواستم بهت بگم دارم میرم به بچه ات سر بزنم اگه میخوای بیا باهم بریم

همه حرفا و شما و تو لحن رسمی و خودمونی از ذهنم پرت شد بیرون!به سریع ترین شکل ممکن دویدم سمتش و گفتم وای جدی؟ولی شما گفتین که دردسر میشه و دیگه پی شو نگریم که!

-اره من گفتم ولی خودمم خیالم راحت نیست بعدشم همش باید دلم آویزون باشه که تنها نری اونجا!پس بهتره باهم بریم که خیال جفتمون جمع شه

با شادی دستامو به هم کوبیدمو گفت: باشه بریم

نگاه متحیرشو بهم دوخت و درحالی که میخندید گفت: اصلا انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش با دیدنم لب و لوچت آویزون شده بودا!

حرفشو نشنیده گرفتمو و درحالی که قدم هامو تند تر میکردم که بهش برسم گفتم بهتره عجله کنیم تا هوا تاریک نشده برسیم


دم خونه که رسیدیم پویا کیفمو کشید سمت خودشو با جدیت گفت:دیشب دیدی این مرده معتاده و آدم نیست لطفا لطفا فقط کنارم بمونو بزار من حرف بزنم باشه خانم حاتمی؟


از لحن تحکم آمیزش به جای اینکه بترسم خنده‎ام گرفته بود، اونم انگار فهمید و غرغر کنان گفت: اصلا به آدم احترام نمیزارن!این چه وضعشه! و آخر حرفش لبخند قشنگی زد و با نگاهش بهم نشون داد که داره شوخی می‎کنه وسط تحلیل نگاه پویا بودم که در حیاط باز شد، پیرزنی تو چهارچوب در قرار گرفت، پویا گفت: سلام حاج خانوم ببخشید مزاحمتون شدیم،راستش ما دیروز مراقب یه پسر بچه بودیم که خونش انگار همینجا بود..


پیرزن پرید وسط حرف پویا و با عجله امد سمت منو دستامو گرفت و با لهجۀ شیرین مازندرانیش گفت:الهی دختر گل،تو بودی که از دیروز تا حالا نوه ام و دخترم دارن تعریفتو میکنن بعد به سرعت سر منو کشید پایین به سمت خودش و منو بوسه باران کرد و در یک چشم بهم زدن منو پویا داخل خونه بودیم!پسر بچه ام که تازه فهمیده بودم اسمش حسینه این بار به پره ی دامن مادرش چسبیده بود و با لبخندو نگاهی که پر از محبت بود به من چشم دوخته بود!دست کردم تو کیفمو یه ماشین اسباب بازی و کوچیکو که صبح به قصد اون خریده بودم و به سمتش گرفتم و گفتم این و من و عمو واست خریدیم، یادگاری از ما نگه دار باشه خاله؟پرید سمتو ماشین و از دستم قاپید


مادرش با درماندگی گفت:شما کم به ما کمک کردین!دیگه این کارا واسه چیه آخه خانوم؟ما شرمنده محبتاتونیم بخدا


به جای من پیرزن جواب داد:آن داماد گوربه گور شدمو ببخشین تروخدا آن اگه ادم بود وضع دخترمو و نوه ام الان این نبود!این بچه ام سالم به دنیا امده بود اون بی غیرت این بلاو سر طفل معصومم آورد،الانم این زن حامله و مجبور میکنه با این وضعش بره خونه مردم کارگری بعد خودش میشینه دود میکنه، اگه خدا شمارو دیروز نمیفرستاد نمیدونم چی به سر جیگر گوشه هام میومد!تا عمر دارم کنیزیتونو میکنم!


پویا لبخندی زد و گفت:بیشتر از اینکه بگیم کار خدا بوده!کار نوه اتون بود یجور چسبیده بود به مانتوی دوستم که اگه میخواستیمم نمیتونستیم جداش کنیم


من در ادامه حرفاش گفتم:آره بچه خیلی ترسیده بود مام نتونستیم ولش کنیم وگرنه هرجور حساب میکردی آدم همینجوری نمیتونه سرشو بندازه بره خونه مردم


پیرزن پاشد رفت سمت کمد و یه بقچه در آورد و گذاشت کنار من و پویا


ما باتعجب نگاهش کردیم و گفتیم این چیه حاج خانوم؟


-چیز قابل داری نیست، یکم نان محلیه با کره و پنیر محلی،خودم درست میکنم میبرم بازار میفروشم،بخدا که تمیزه تمیزه ،خواهش میکنم قبولش کنین دستمو رد نکنین


من و پویا همو نگاه کردیم و پویا جواب داد :من عاشق پنیر محلیم حاج خانوم،واقعا ممنون


پیرزن که ذوق کرده بود خندید و گفت: دخترم با این کره برای شوهرت صبحا تخم مرغ سرخ کن،اگه بدانی چقدر خوشمزه میشه؟


من هنگ نگاهش کردم و با تعجب و لکنت گفتم ش‎ش‎ش‎و‎ه‎ه‎ه‎ر‎ر؟


پویا سرفه کنان جواب داد:نه حاج خانوم من به تخم مرغ الرژی دارم و بهم فهموند که سکوت کنم

بعد دقایقی ما از خونه آمدیم بیرون، همه ذوق و شوقم با آن حرف زن پریده بود،هنوز کلمه شوهر جلو چشمم رژه میرفت و اعتراف میکنم وحشی تر از این حرفا بودم که میتونستم بی تفاوت از این مسئله بگذرم،به جای آن پیرزن دلم میخواست خرخره پویا و بجوام، احساس میکردم ان رفتاری کرده که این سوء تفاهم ایجاد شده و از فکرش داشتم دیونه میشدم.برای همین همین که تنها شدیم نگاه غضب‎آلودمو سمتش برگردوندمو خواستم چیزی بگم که صدای زشت و مردانه ی به گوشم آمد: به به قناری های عاشق باز این طرفا پیداشون شده، پویا منو به وسیلۀ کیفم کشید کنارو جواب داد: ما با شما کاری نداریم


-اما من با شما کار دارم بچه ژیگول


-ما دنبال دردسر نیستیم آقا برو پی کارت


-اگه دنبال دردسر نبودی که باز اینجا پیدات نمیشد!نکنهد چشم دوختی به زن و بچۀ من!


بعد نگاه خریدارنۀ چندشی به سرتا پای من انداخت و گفت: خودت همچین لعبتی داری و ....


پویا نذاشت حرفش تموم شد پرید سمتش و یقه اشو چسبید و دندان قروچه کنان گفت:خیلی بی ناموسی و خواست مشتش و حواله اش کنه که من نفهمیدم چطور و با چه منطق و شجاعتی دستشو گرفتم ومانعش شدم!آن لحظه بدون فکر به محرم و نامحرمی و حتی هیچ چیز دیگه فقط نمیخواستم بزارم آن مردک عوضی به خواسته اش برسه و آروم به پویا گفتم آروم باش اینم همین میخواد که تو بزنیش!


پویا متعجب به دست من که روی دستش بود نگاه کرد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه غلطی کردم و دستمو به تندی پس کشیدم!تمام وجودم از خجالت گر گرفته بود ،بدون اینکه نگاهم به پویا بخوره قدم برداشتم که از اونجا برم و پویام دنبالم راه افتاد،هردو هراسون تر از اونی بودیم که به چرت و پرتای آن مرد گوش بدیم ،فقط از انجا دور شدیم


سکوت مطلقی بینمون بود، آرزو میکردم که آب میشدم میرفتم تو زمین و مجبور نبودم کارمو توضیح بدم، از شدت درموندگی گریه ام گرفته بود و نمیدونستم چه غلطی باید بکنم


پویا خودش شروع کرد:ممنونم که جلومو گرفتی ،یه لحظه واقعا کنترلمو از دست دادم


حرفش بهم شجاعت داد و گفتم: من واقعا نفهمیدم چی شد که ....


پرید وسط حرفم:میدونم...میدونم منم..م‎..ن...م ازت ممنونم که نزاشتی اشتباه کنم و خودمو تو دردسر بندازم


من من پویا منو بیشتر دستپاچه میکرد برای همین تند گفتم : من جایی کار دارم مسیرم این سمت نیست بهتره خودم برم!و بدون اینکه منتظر جواب اون بشماز مسیر مخالف حرکت کردم و در حال حرکت صدای خداحافظ گفتن زمزمه وار اونو شنیدم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792