2789

بز

:))عدالت اصن وجود داره؟امروز بهم ثابت شد هم وطن هم خون هیچکسی به هیچکسی رحم نمیکنه :)🙂🖤فکر نمیکردم اینجوری بشه من کاربر rahil_23 ام امروز ۴ مهر ۱۴۰۲ تلیق شدم بخاطر تایپیک های راجب خروج اتباع و فش ها ک میدادم اونا هم فش میدادن جالبه اونا هم چنان حضور دارن ولی منو تلیق کردن :) من ایرانیم منن تلیق کردن ولی اتباع ک هیچ هویتی ندارن رو گذاشتن بمونه🙂🖤

ترم چهارم دانشگاه بود،من و دوستم کل هفته و کلاساو به عشق اینکه اخر هفته بشه و برگردیم خونه و رنگ ارامش و غذای گرم ببینیم میگذروندیم،دوران دانشجویی برا ما کلا جز اسیریو رفت و امد چیزی نداشت،هردو سعی میکردیم تا جایی که میشه هزینه هاو به حداقل برسونیم تا فشاری به خانوادهامون نیاد و اگه پولیم در نتیجه ی این قناعت پیشگیا میموند صرف رفت و امدمون میشد بلاخره که زندگی دانشجویه ما تو یه شهر غریب برامون چیزی شبیه شکنجه بود،دوتا دختر افتاب مهتاب ندیده که تنها مسیریو که طی میکردن مسیر خوابگاه به دانشگاه بود و جز خودشونو دیونه بازیا و رویاهاشون چیز دیگه ای برا لذت بردن نداشتن،و همه سعیشونو میکردن تا واحدهای بیشتری بردارن تا زودتر فارغ تحصیل شن و از این شهر پر از دردسر برای همیشه خلاص شن،نتیجه ی این واحد برداشتنای اضافه بر سازمان این بود که ترم 4 ما زبان عمومی و زودتر از چارت و هم ترمیامون برداشتیم و افتادیم با بچه های رشته ی کامپیوتر که دو ترم ازمون بالاتر بودن یعنی یه سال ورودیشون قبل ما بود،دو سه جلسه بعد شروع ترم بود که استاد وارد کلاس شد و گفت یکی به طور خلاصه و به انگلیسی درس قبل و توضیح بده،کلاس تو سکوت محض فرو رفت دوستم که بغل دستم نشسته بود گفت یاسمن تروخدا تو دستو بلند کن اگه بره سراغ لیست اسم من بیچاره اول ان وقت بدبخت میشم یه کلمه هم نخوندم،من گفتم نه باور کن من جراتشو ندارم این استاده یه کلمه و بد تلفظ کنی دماغ ادم میسوزونه توروخدا من و بیخیال شو،دوتا از تقص ترین پسرای کلاس پشت سرمون نشسته بودن مکالمه ی مارو شنیدن و یکیشون دست بلند کردو گفت استاد این خانوم میخوان داوطلب بشن،و دست دیگشو گرفت سمت من،من با چشمای گرد شده نگاش کردم تا خواستم چیزی بگم استاد نامرد که انگاری منم یادش بود فامیلیمو صدا زد و گفت اره خانوم فلانی شما بگو😑دلم میخواست خفه اش کنم پسره ی نامردو فضولو،یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به گفتن،جز اینکه صدام می لرزید از استرس اشکال دیگه ای تو کار نبود،تموم که شد استاد گفت این مثبت و مدیون ان اقای پشت سریت هستی،خودش که فکر نکنم بتونه این ترم این درس و پاس کنه اما باعث شد من به این کلاس یکم امیدوار بشم، و شروع کرد به درس دادن،کلاس که تموم شد پسره با یه جستی پرید جلومو گفت نمیخوای ازم تشکر کنی؟من زیر لب پرویی گفتم و خواستم از کلاس برم بیرون که دوباره گفت چه بی ادب،راسته که میگن خدا همه چیو به همه نمیدها،یارو درسش خوبه اما بلد نیست دو کلام درست صحبت کنه،شنیدن این حرف از پسری که قبل اینکه باهاش همکلاس بشمم میدونستم چه تحفه ایه و تو کل دانشگاه اوازه ی شیطونیاو دختر بازیاش پیچیده برا من حکم یه سیلی تو گوشمو داشت،برگشتم که برم سمتش و جوابشو بدم که دوستم دسمو گرفت و گفت الکی با اینا دهن به دهن نشو یاسمن،من و تو که از پس اینا بر نمیایم ول کن برامون دردسر میشه،دوربر اینا بپلکیم برا ادم حرف در میاد بیخیالش شو بیا بریم بعد دست منو کشید و همراه خودش برد،جواب حرفشو ندادن باعث شد ان شب تا صبح خودخوری کنم،اینکه یه عوضی مثله ان کم رویی و خجالتی بودنمو وسیله ای کرد برا مسخره کردنم باعث شده بود حس حماقت بهم دست بده

فردا صبح تا غروب کلاس داشتیم غروب سر اخرین کلاسمون نشسته بودیم که یهو این پسره امد تو کلاس ،کلاس کلاسه بچه های حقوق بود و درسمونم تخصصی بود امدن ان تو این کلاس برام عجیب  بود از طرفی فکر کردم وقتشه که خجالت و بزارم کنار و جواب این مردک بی ادب و بدم،برگشتم سمت دوستم محبوبه و گفتم این پسره اینجا چیکار میکنه،گفت وا توام خوابیا یاسمن این با موحد(که همکلاسیمون بود) دوست صمیمیه همیشه تو کلاسا میره میاد،تو انقدر گیجی توجه نکردی و بعد خندید و ادامه داد با اتفاقای دیروز فک نکنم دیگه اگه بخوایم بتونی توجه نکنی،همون لحظه استاد امد تو کلاس و انم با دیدن استاد بدو بدو زد بیرون...و من دیگه ندیدمش تا هفته ی بعد سر کلاس زبان عمومی،استاد امد تو کلاسو گفت بچه ها من با توجه به اینکه حس میکنم سطح کلاس خیلی پایینه و ممکنه خیلیاتون نتونین این درس و پاس کنین میخوام یه پهنی براتون قائل بشم و امتحان از 15 نمره میگیرم و سه نمره برا کنفرانس و دو نمره هم فعالیت کلاسی و پرسش و پاسخ،اما چون تعداد زیاده و به تک تک نمیرسه باید یه گروه دو نفره بشینو باهم کنفرانس بدین،خوب این خبر خوبی بود من و محبوبه یه گروه میشدیم اینجوری من امادش میکردم محبوبه ارائه میداد،که استاد با ادامه ی حرفش یجورایی بهم گفت زهی خیال باطل😩و قرار شد هرگروه خودش بر اساس لیست انتخاب کنه و قطعا انتظارشو دارین که بگم منه بدشانس با همون پسر تقص لعنتی که همون روز فهمیدم اسمش پویاس افتادم تو یه گروه،چون اول فامیلی هردومون ح بودپ اسمش دقیقا بالای اسم من بود،استاد حتی از این تصادف مسخره خندش گرفت و گفت از چهره ی خانوم حاتمی کاملا معلومه از این انتخاب تا چه حد راضین ولی کاریش نمیشه کرد لطفا هم برا تغییر گروهاتون پیش من نیاین چون به هیچ وجه تغییری درکار نیست،و اینجوری بپود که کلاس زبان عمومی برای من تبدیل شد به جهنم و پویا حیدرنژادم ازرائیل ارامش زندگیم😑

ادامه دارد

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

با یه خنده ی موذیانه بالا سرم وایستاده بود من داشتم به این فکر میکردم با چه حرف یا حرکتی میتونم تلافی تیکه ی دفعه ی پیش رو دربیارم به خاطر همین تا جایی که میتونستم خودمو با کتابا مشغول نشون دادم تا وقت کشی کنم،یه چند دقیقه که گذشت منو به فامیلی صدا زد و یه پوزخند مسخره گوشه لبش انداخت و وقتی دید من جواب نمیدم بلندتر گفت اهای هم گروه ای عزیز احیانا علاوه بر مشکل چشمی گوشاتم سنگینه؟سرمو بلند کردم و مستقیم و بدون اینکه به صدای تالاپ تلوپ قلبم که از استرس داشت منفجر میشد اهمیتی بدم گفتم ادم کرو کور باشه بهتره تا مشکل مغزی داشته باشه و بلافاصله بعد گفتن این جمله به این فکر کردم که تا حالا تو عمرم نشده اینجوری چشم تو چشم کسب شم و انقدر بی ادبانه بهش توهین کنم،من همیشه حتی رودروی ادم های بی ادب هم میتونستم خوددار باشم و درست رفتار کنم ولی الان...ور منفی ذهنم همینطوری در حال غر غر و بد بیراه بهم بود که صدای خنده ی پویا منو از این خوددرگیری بیرون کشید،گفت به به خانوم خانوما پس شما زبونم داری؟؟اخم کردم و جواب دادم:مثله بعضیا نیستم که فقط از زبون بینوام کار بکشم باز خنده ی رو اعصابی کرد و گفت بله همین بعضیای به قول شما پرو و شیرین عقل فعلا هم گروهی شما شده خانوم پرفسور و الان هیچ لذتی براش بالاتر از این نیست که قیافه ی ضدحال خورده ی تورو تو این وضع ببینه بعد بلندتر خندید و یه نوشته و گذاشت رو میزم و اضافه کرد این شماره منه هم گروه ای بهتره داشته باشی لازمت میشه و راهشو کشید و رفت من که تازه یاد کنفرانس و تصمیم افتاده بودم بدو بدو رفتم دنبالش 

تو راهرو پرنده هم پر نمیزد، فاصله ی رفتن ان از کلاس و بیرون امدن من 2 دقیقه هم نبود اما اقا غیب شده بود،پوفی از سر کلافگی کشیدم و خواستم از پله ها برم پایین که صدای گریه دختری من و مجبور به برگشتن کرد،تو راهرو یه دختر بلوند که از همین فاصله هم  میتونستم با اطمینان بگم فوق العاده زیباس داشت به شدت گریه میکرد،چند دقیقه سرجام موندم نمیدونستم باید چیکار کنم برم پیشش یا برو خودم نیارم و راهمو بکشم برم!تو همین دودلی بودم که دختره یهو با عجله امد سمت من،تو راهرو کسی جز ما نبود،دیگه چیزی هم به بستن دانشگاه نمونده بود ساعت از 7 گذشته بود تقریبا همه کلاسا خالی بود برا همین مثله برق گرفتها سر جام خشکم زده بود که یعنی این دختر برا چی با این عجله و نگاه گریون داره میاد سمن من؟تو همین فکرا بودم که دیدم جلو رومه،با چشمای ابی خوش رنگش که پر اشک بود زل زد بهم و گفت خانوم تروخدا بهم کمک کن من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم انقدر ترسیدمو تنهام که حس میکنم خدا شمارو برام فرستاده!

ذهنم ارور داد،حسم دقیقا شبیه حس بابا عطی تو قهوه ی تلخ بود که هی میگفت کیه کییییییهه؟الان دلم میخواست با همون شدت بپرسم کیههههه؟دختر که انگار متوجه ی گیجی من شده بود دستاشو به حالت ملتمسانه ای به دستام گره زد و گفت اگه بهم قول بدی کمکم میکنی همه چیو برات میگم،خواهش میکنم خانوم خواهش میکنم قول بده، بدون اینکه بفهمم یا حتی بخوام انگار کاملا غیر ارادی سرم و تکون دادم و بلافاصله بعدش کشیده شدم از پله ها پایین، دستمو محکم گرفت و دنبال خودش میکشوند

 

دو دقیقه بعد ما تو الاچیق حیاط رو به روی هم نشسته بودیم،دختر اشکای روی صورتشو پاک کرد و گفت میدونم خیلی مسخرس که بخوام این چیزاو برای یه ادم غریبه که تا حالا ندیدمش تعریف کنم اما انقدر به ته خط رسیدم که دیگه هیچی برام مهم نیست فقط دنبال یه راه نجاتم!و من باز گیج تر از قبل به این فکر کردم من چطور میتونم راه نجات این دختر باشم؟و ان با یه نفس عمیق ادامه داد: همه چی با یه لبخند ساده شروع شد، من دختر چشم و گوش بسته و ساده ای نبودم،همیشه این من بودم که مرداو دیونه ی خودم میکردم و بعد ولشون میکردم هیچی برام جذاب تر از این نبود که به چشم مردا دست نیافتنی بیام و درمونده و عاشق ببینمشون اون وقت مثله یه زن قدرتمند بندازمشون دور،شاید انقدر احمق بودم که نمیدونستم یه روزی همه ی اینا سر خودمم میاد و امد وقتی برای اولین بار دیدمش تو همون نگاه اول میدونستم این مرد با همه فرق داره شاید برای همین ناخوداگاه بهش لبخند زدم و اونم جواب لبخندمو با یه چشمک داد یه چشمک باعث شروع رابطه ای شد که نتیجه اش اینه که من الان اینجا نشستم و حس میکنم دقیقا همینجا ته ته دنیاس برام، اینو گفت و به شدت گریه اش اضافه شد


یه دختر به این زیبایی جوری درمونده و خمیده گریه میکرد که من ناخوداگاه اشکاهام راه افتاد،بهش نزدیک شدم دستمو گذاشتم رو پشتش و ادمیو که دقیقا چند دقیقه بود شناخته بودم تو اغوشم جا دادم و اون مثله یه پرنده ی رخمی که داره از سرما میلرزه خودشو تو بغل من مچاله کرد،چیزی که از ادامه ی حرفاش فهمیدم این بود که،یه مرد هفت خط که خوب بلده با دست پس بزنه با پا پیش بکشه دل این دختر و برده بود و بعد اینکه به ان چیزی که میخواست رسیده بود الان دیگه نه ان رابطه میخواست نه این دخترو و من تمام عمرم انگار این داستان تکراری احمقانه و شنیده بودم که تنها فرقشون تو راوی داستان بود ولی چیزی که بیشتر از همه برام جای سوال داشت این بود که من چه کمکی قرار بود به این دختر بکنم ،و اون انگار سوالمو از نگام خوند،من منی کرد و گفت میتونم اسمتونو بدونم؟من اروم گفتم اره عزیزم من یاسمنم

ادامه دارد 


لبخندی زد و گفت منم ارامم 

دستشو که تو دستم بود فشار دادم و گفتم بگو چه کمکی از دسته من برمیاد ارام جان؟کمی این پا اون پا کردو جواب داد:من دم کلاستون بودم و ناخوداگاه شنیدم که شما با دوست پسرم هم گروه ای شدین راستش میدونم شاید به نظر دیونه بیام اما من چیز زیادی از شما نمیخوام،نمیخوامم تو دردسر بندازمتون اما جز شما نمیشد از کس دیگه ای همچین چیزی بخوام دوستاش همه منو میشناسن به همشون گفته من دیونم دنبالش افتادم برای همین هیچکدومشون منو محل نمیکنن،فقط ازتون میخوام به بهونه ی کنفرانستون یه جا باش قرار بزارین و من جاتون برم تا بتونم برای اخرین بار حرفامو بهش بزنم انوقت شاید اروم گرفتم

مغزم سوت کشید،احساس کردم وسط یه شوخی مسخره گیر کردم،نمی فهمیدم این روزا چرا همه چی به پویا حیدرنژاد ختم میشد!و من چقدر بی حد و اندازه ازش بیزار بودم...

اگه کسی یکم منو بشناسه میفهمه من یه نقطه ضعف بزرگ دارم و ان اینکه نمیتونم نه بگم به خاطر همین تو زندگی بسیار خرحمالی ها کردم که قلبا بهش راضی نبودم،حالا چه برسه به اینکه یکی با ان حجم از درموندگی چیزی ازم بخواد شما فکر کنین من یه درصد بتونم نه بگم!!😐


بلههه دیگه همونطور که براتون قابل حدسه من بعد کلی خودخوری و بالا پایین زدن به ارام گفتم که بهش کمک میکنم و اون از همون لحظه شروع کرد به دیونه بازی در اوردن جوری که باورم نمیشد این همون دختر داغون و گریونه...


زل زده بودم به برگه ی که شمارش توش نوشته شده بود و از فکر اینکه باید بهش اس بدم و بخوام برا کنفرانس قرار بزاریم حرص میخوردم،که محبوبه پرید جلوم و گفت ای دختره ی دیروز من مریض بودم و نتونستم بیام دانشگاها از دیشب به شدت مشکوکی الانم که میبینم شماره دستته!!قضیه از چه قراره؟؟سرفه ای کردم و از انجایی که دلم نمیخواست محبوبه از اوضاع مسخره ای که توش گیر کردم چیزس بفهمه خودمو زدم به ان راهو خندیدم و گفتم خل شدی تواما‌..برا کنفرانس کوفتی ناراحتم تو که غصه نداری با ان دختره شیخی افتادی که هرچی باشه قده ان پسره ی شیرین عقل خنگ نیست!محبوبه موشکافانه نگام کردو گفت یاسی خانوم خودتی!!!ور منفی ذهنم شروع کرد به غرغر که از بس تک بعدیی هستیا هروقت دهن وا میکنی دروغ بگی همه میفهمن دختره ی خنگه ساده ور مثبت ذهنم با عصبانیت ازم دفاع کرد که چی میگی اخه تو اینا ده ساله باهم دوستن عجیب نیست نتونن به هم دروغ بگن چه ربطی به خنگیو سادگی داره؟!محبوبه محکم زد پس کله ام و گفت اهااااای باتوام؟کجا سیر میکنی!


سرمو مالوندم و گفت ای نشکنه دستت دختر ان یه ذره مخمم پرید😐


_نه نترس مغزی نداری اصلا که بخواد بپره،حالا میگی چی شده یا بازم چوب میخوای!


_به شرطی میگم که سرم غر نزنی


_وااااااای خدا به دادمون برسه،باز کدوم خری چی ازت خواسته نتونستی نه بگی؟


اینکه محبوبه دقیقا زده بود توی خال منو بیشتر عصبی میکرد ولی الان وقت عصبی شدن نبود درنتیجه خودمو زدم به موش مردگی و با پیاز داغ فراوان داستان و تعریف کردم، برخلاف تصورم محبوبه عصبانی نشد و با ذوق دستاشو بهم مالوند گفت وای چقدر هیجان انگیییز یعنی دقیقا تو یه روز پر حادثه من خاک بر سر باید مریض میشدم؟الان اس دادی به ان پسره یا نه هنوز؟


_نه هنوز،خیلی کار سختیه محبوبه!


گوشی و برگه شماره تلفن و از دستم قاپید و تو چند دقیقه ان کاری و که من ده ساعت بود داشتم براش دست دست میکردم و انجام داد

دوروز از قراره ارام و پویا گذشته بود و من هیچ خبری از هیچکدومشون نداشتم،ارامم جواب تلفنشو نمیداد،دل شوره ی عجیبی داشتم،همش حس میکردم اتفاق بدی براش افتاده و مقصره اول و اخرش خودمم تو این افکار دیونه کننده بودم که قیافه ی درب و داغون پویا مثل عجل معلق روبروم ظاهر شد،کله اش باندپیچی شده بود و دماغشم چسب زده بود،چشامو گرد کردم و با لکنت گفتم چی ی شددد ی؟با چشمایه قرمزی که از شدت عصبانیت دو دو میزد بهم خیره شد و داد زد تقاص این کارتو پس میدی شک نکن،از بلندی صداش تمام دانشگاه انگار لرزید و همه ی چشما سمت ما برگشت،محبوبه دوید طرفش و گفت: هوی چته!مگه اینجا چاله میدونه اینجوری داد میزنی؟و من نه داد ان نه ان چشم ها و نه حتی ابروم تو ان لحظه برام مهم نبود من فقط میخواستم بفهمم ارام چطوره!؟برا همین با دستم محبوبه و عقب روندم و از پویا مظلومانه پرسیدم:ارام چطوره؟ان که چیزیش نشده ها؟و انگار این سوال برای دیونه تر کردنش کافی بود چون بلندتر داد زد: ارام چطوره ها؟؟تا حالا شک داشتم اما الان مطمعنم تو هم یکی از هم دساشی،منتظر باش خانوم حیدری، این دفعه با پلیس میام سراغت...

******

محبوبهداشت یک سره غر میزد و میگفت انقدر احمقم که ندونسته خودمو درگیر یچیز خطرناک کردم انقدر طلبکارانه حرف میزد که انگار نه انگار که خودش بود که ان اس بدون یه لحظه فکر کردن فرستاد ولی من شکه تر از انی بودم که بتونم جوابشو بدم حرف پویا هی تو گوشم تکرار میشد و احساس میکردم الانه که از این حجم استرس و فشار قلبم وایسه،انگار قلبمم میدونست اینا هنوز دقایق اراممه و یه طوفان دیگه در راهه....

آن شب تا صبح از استرس پلک رو هم نزاشتم همش به خودم دلداری میدادم که من کاری نکردم که بترسم!فوقش که چی؟مثلا می‌خوان چیکارم کنن؟اما دلشوره و هول و ولا داشت دیونم می‌کرد،صبح خیلی طولانی تر از همیشه از راه رسید و ما از ساعت 8 صبح کلاس داشتیم با بی حالی و خواب‌آلودگی آماده شدیم و سمت دانشگاه راه افتادیم که موبایلم زنگ خورد به فکر اینکه مامانه بدون تعلل جواب دادم و صدای مردونه ی کلفتی منو رو جام میخکوب کرد که پرسید سلام عذر میخوام موبایل خانوم حاتمی؟ به خودم گفتم زودتر از اونی که فکر می‌کردی فضولیت دامنتو گرفت یاسمن خانوم و به زور جواب دادم بله بفرمایید؟مرد تند تند کلمات ردیف کرد :سروان رفعیی هستم ار کلانتری 12 تماس میگیرم خانوم امروز ظهر ساعت 12 تو کلانتری برای پاره ای توضیحات حاضر بشین؟من انگار همونقدر که بهوش بودم و حرفاشو می شنیدم بی هوش شده بودم و تو یه خلصه ی عجیبی فرو رفته بودم چون بدون اینکه بپرسم چرا آخه چی شده؟گناه من چیه؟من چیکارم اصلا؟گفتم باشه و قطع کردم!با نیشگون محبوبه به خودم آمدم که پرسید کی بود؟چت شده؟ حالم خوب نبود سرم گیج می رفت و مزه ی دهنم تلخه تلخ بود همونجا کنار خیابون رو لبه ی جوب نشستم میتونستم ساعت ها همین جا بشینم و گریه کنم!برای منه 20 ساله که تمام عمر به خودم سخت گرفتم که مبدا جایی کسی حرفی درموردم بزنه حالا پام به کلانتری وا شده بود!اگه فقط اگه مامان می‌فهمید....!از تصورشم دیونه میشدم با اندک جونی که برام مونده بود برا محبوبه گفتم که از کلانتری زنگ زدن و بغض لعنتی مزاحمی و که به گلوم چنگ انداخته بود تا وسط خیابون بیشتر از این بی آبروم کنه و فرو خوردم که یکهو دستم کشیده شد محبوبه به زور بلندم کزد و گفت الان وقت زانو غم بغل کردن نیست باید بریم با استاد نیاکان مشورت کنیم گفتم: نهههههه آبروم جلو استادم بره؟اونم تنها استادی که آنقدر برام محترم و دوست داشتنیه؟

محبوبه داد زد:مثله اینکه خودتم باورت شده کار خاصی کردیا؟واقعا مگه چیکار کردی که آبروت بره یاسمن؟ما هنوز از چیزی خبر نداریم اما تنها چیزی که ازش مطمعنم اینه که تو کاری نکردی اگه سر دادن ان اس و دروغ گفتن به آن پسره ی نحسه که اونم من دادم نه تو!پس دیگه جلو من آبرو آبرو نکن.......

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792