تو چشم بهم زدنی ان خانوم منتقل شد به بیمارستان و ما موندیم و یه بچۀ که چسبیده بود به من، تو اون گیر و دار یادم رفته بود بچه ام رو هم با مادرش بفرستم و الانم هم دلم نمیومد بچه و تو این وضع تنها ول کنم، پویا گفت: شما مثله اینکه که کلاس نداری امروز!به ساعت نگاه کردم نزدیک 9 شده بود،شرمنده نگاهمو چرخوندم سمتشو گفتم ببخشید که شمام از کلاس افتادین!
-اینو نگفتم که معذرت بخواین،بهتره ما دیگه بریم
-اما من نمیتونم این بچه و تو این وضع تنها ول کنم از بس ترسیده دستاش میلرزه باید تا آمدن پدری آشنایی چیزی صبر کنم!شما برین
متعجب نگام کرد و گفت: میدونستی خیلی عجیب و کل خرابی؟
عصبی خواستم جوابشو بدم که نزاشت و ادامه ی حرفشو گرفت و گفت منم نمیتونم شماو تنها اینجا ول کنم برم معلوم نیست اینجا خونه کیه کیا رفت وآمد دارن...
-منم نمیخواستم تو خونه بمونم روبه رو اینجا یه پارکه تا کسی پیدا بشه میریم اونجا میمونیم،شمام نیاز نیست نگران من باشی من نیازی به کمک شما ندارم
بلند خندید:-ولی امروز صبح یکی ازم کمک خواسته بود اون شما نبودی؟
باز پرو شده بود و من به اندازه ای ترسیده و کلافه بودم که توان بحث کرد با اونو نداشتم،انگار خودش فهمید داره زیاده روی میکنه چون گفت: بیاین باهم بریم دانشگاه بچه هم با خودمون ببریم غروب کلاسا تموم شد میایم تحویل خونوادش میدیم.
-ولی اگه بیان ببینن بچه نیست نگران میشن
دست کرد تو جیبشو یه خودکار کاغد در آورد شمارشو رو کاغذ نوشت و توضیح داد که بچه با ماست و چسبوند به دیوار
-خوب حالا بریم؟
و رفت سمت پسربچه تا اونو از من جدا کنه که بچه ی بینوا بیشتر به من چسیبید منم آروم گفت:ولش کنین خیلی ترسیده بهتره قبل رفتن یچیز شیرین واسش بخرم بچه فشارش افتاده!شما برین،تا اینجاشم خیلی کمک کردین
-باهم میریم!مثه اینکه یادت رفته شماره من رو دیوارها..و اروم ان یکی دست بچه و گرفت و آروم شروع کرد باهاش حرف زدن
من و پویا آن روز کلاسامونو یکی در میون رفتیم یا من میرفتم ان بچه و نگه میداشت یا برعکس و همین جوری تا غروب طول کشید ولی نکته جالبش اینجا بود که همۀ بچهای دانشگاهم تو این نگهداری کمکمون کردن اما هنوز کسی بهمون زنگ نزده بود، مضطرب نگاش کردم و پرسیدم اگه کسی زنگ نزنه چی؟
-شماو من دیدم شب میبریش خوابگاه پیش خودت و ریز خندید
نفهمیدم داره شوخی میکنه یا جدی ولی جواب دادم خوب نمیتونم وسط خیابون ولش کنم که
-بسپرش به من شما برو خوابگاه، من میبرمش دم خونشون
-نه نه منم باید بیام
-عصبی گفت:مثلا بهم اعتماد نداری؟من میخوام این بچه و چیکار کنم یعنی؟میدمش دست پدر مادرش برمیگردم
-منم میام خوب
-خوابگات رات میدن بعد؟
-فعلا ساعت 5 منم تا 9 میتونم برم هر وقت 8 شد یه فکری میکنم
دست بچه و گرفتم و رو بهش گفتم بیا بریم پیش مامان و سمت خونه ای آنها حرکت کردم