امشب رو مبل دراز کشیده بودم دیدم مامانش تو آشپزخونست داره صورتش بوس میکنه بعد این مادرش ۷۶ سالشه بچه هاش انداختنش بیرون شوهرم با اصرار آوردش اینجا من ازش خوشم نمیاد دعوا حسابی باهاشون کردم دادو بیداد کردم هر از دهنم در اومد به بچه های بی غیرتش گفتم بعدم وسایلام جمع کردم صبح برم از اینجا گفتم حق طلاق بده بعم مهریمو میبخشم گفت باشه حامله ام هستم بشدت از دل و قلوه دادناشون تو خونه متنفرم خیلی رو مغزمه برای مامانش لقمه میگیره بوسش میکنه من دیگه طاقت این کاراشون ندارم