ومنیکه قدرخودموندونستم و درس خوندم ولی الان خانه دارم وهیچی نشدم منیکه آیندمویجوردیگه تصورمیکردم یه زن مستقلوباپرستیژ ک الان دوستی نداره و هم صحبت پیرزنای کوچه میشه و منیکه توعکسابی اختیارمیخندیدم ولی الان با اختیارم ک دیگه نمیتونم بخندم ومنیکه هیچ وقت فکرمیکردم یه روزی بشم جز قشر زیرخط فقر شرمندم شرمنده خودم داغونم پیرم چون خواهرم یکباربهم سرنزد الان تنهایی بایدبترسم؛ باوجودخواهروبرادروفامیل بایدتنهاباشم چون بودونبودشون فرقی نداره واسم خستم خسته وفقط به حرم نفسهای فرزندم وپدرمادرم هنوزبهانه زنده ماندن دارم :)