عصری یک کار تعمیراتی داشتیم یک آقا محترم با پسرشون اومدن پسر من هم باهاش سریع دوست شد کلی بازی کردن نقاشی کشیدن( منم یک هدیه کوچولو گذاشتم تو پاکت گفتم شاگردونه که با بابات اومدی سرکار زحمت کشیدی اینو از مامانم یاد گرفتم هر وقت کاری داشتیم بچه ای با باباش میومد بهش هدیه میداد اینو گفتم برای ایده گرفتن ربطی به تاپیکم نداشت)بعد رفتنش گفت کاش ما یک بچه داشتیم مثل این من باهاش بازی میکردم انشالله یک دونه بیاریم اینقدرررر دلم سوخت براش طفلکی خیلی تنهاست هرجا میره دوست داره با یکی دوست بشه بازی کنه
نمیدونم چرا چند ساله قسمت نمیشه بچه دار شدن دوباره البته ودو سال پیش بارداری ناخواسته داشتم که اونم نموند برام 🥺
هرچی آرزوی خوب مال تو❤️🌱 امضا خدا پای تک تک آرزوهای قشنگتون ❤️🌱الهی حکمت خدا با آرزوی تو دلتون یکی باشه 🌱❤️
روزی داریوش بزرگ دستور داد تا همه یونانیان حاضر در کاخ را به حضور او بیاورند...سپس از آنان پرسید به چه بهایی حاضرند جسد پدر خود را پس از مرگ بخورند؟ یونانیان پاسخ دادند که به هیچ قیمتی حاضر به انجام چنین کاری نیستند. داریوش سپس دستور داد هندیان موسوم به گالاتی که والدین خود را پس از مرگ میخوردند به پیشگاه بیاورند!سپس در برابر یونانیان از ایشان پرسید به چه قیمتی حاضرند جسد پدر مرده خود را روی تلی از هیزم گذاشته و بسوزانند. هندیان فریاد بلندی کشیدند و از شاه خواهش کردند که چنین سخنان کفرآمیزی را نگوید...حس میکنم که داریوش حجت را بر صاحبان هر عقیدهای تمام کرد. این داستان نشان میدهد که عقاید هرکس فقط از نظر خودش بیعیب است و اگر کسی گمان کند عقیده دیگران نادرست است حق ندارد عقیده خودش را به زور به آنها تحمیل کند.به نقل از تاریخ هرودوت؛ کتاب دوم؛ صفحه ۳۷
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
دخترمنم سه سالشه یه هفته اس هرروز میگه مامان توروخدا بریم نی نی بگیریم اون سری تو تاکسی گیر داده بود هی میگفت منم داشتم خجالت میکشیدم اینم ول کن نبود😑😑😑