عصری یک کار تعمیراتی داشتیم یک آقا محترم با پسرشون اومدن پسر من هم باهاش سریع دوست شد کلی بازی کردن نقاشی کشیدن( منم یک هدیه کوچولو گذاشتم تو پاکت گفتم شاگردونه که با بابات اومدی سرکار زحمت کشیدی اینو از مامانم یاد گرفتم هر وقت کاری داشتیم بچه ای با باباش میومد بهش هدیه میداد اینو گفتم برای ایده گرفتن ربطی به تاپیکم نداشت)بعد رفتنش گفت کاش ما یک بچه داشتیم مثل این من باهاش بازی میکردم انشالله یک دونه بیاریم اینقدرررر دلم سوخت براش طفلکی خیلی تنهاست هرجا میره دوست داره با یکی دوست بشه بازی کنه
نمیدونم چرا چند ساله قسمت نمیشه بچه دار شدن دوباره البته ودو سال پیش بارداری ناخواسته داشتم که اونم نموند برام 🥺