ده سال پیش ازدواج کردم
ازهمون سال اول دختردایی به شوهرم نظر داشت متأهل بود ولی..
رفتیم خونشون یک بار شوهرم کشوندش اتاق منم حواسم نبود گرم کاری بودم بعدش اومد طرفم گفت بریم خونه
بعد از مدتی رفت و آمدمون زیاد بگو بخندمون زیاد بود
بعد یه شب خواب س . ک. س .دیده بود گفت نریم اونجا
ولی باز رفت و آمد داشتیم
یه موقع هایی به شوهرم زنگ میزد ولی خیلی کم
از شوهرم تعریف میکرد ،رفتار کردن من با شوهر ،درمورد زندگیمون
میرفتیم مسافرت فامیلی چون میدونستم شوهرم هست آرایش غلیظ میکرد همش هم به شوهرم میچسبید ولی زیر چشمی نگاه میکردم میگفت تابلو بازی درنیار یا تو چادر مینشستیم سه تایی میگفت برو فلان کارو کن بیا ولی نمیرفتم
شوهرم خیلی بهش اهمیت میداد قد دخترداییم بلنده
تا اینکه بروشون آوردم زدن زیرش به دخترداییم قسم دادم گف چرا قسم میدی میزنه زیرش