2777
2789
عنوان

کمک

61 بازدید | 3 پست

ساعت ۷ بود رفتم کوروش نزدیک خونمون بعد از یه کوچه باید رد بشی یه چند تا پسر همیشه انجان منم نمی تونم از راه دیگه رد بشم گفتم اشکال ندارد وقتی داشتم رد میشدم یکیشون آمد و بهم گفت چه بدنی امم آمد دست بزنه به سـ.یـ.نـم من زدم تو گوشش گف با این کارا منو تحریک تر می کنی خدا رحمم کرد یه پیرزن آمد گفت چیکار دارین به دختر منو با خودش تا آخر کوچه برد الان حس خوبی ندارم برگشتن راه را بیشتر کردم که نبینمش نمی دونم چیکار کنم حس می کنم عروسک بودم

تعداد رای : 1
نظرسنجی
چیکار کنم
0
0%
چیکار کنم
1
100%

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز