داستان مادربزرگ و پدربزرگم قشنگه...
پدربزرگم از بچگی مثه اینکه ادم کاری بوده و تو جوونی پولدار میشه..عاشق یه دختر میشه و باهاش ازدواج میکنه، زندگیشون خوب بود تا اینکه زنش بخاطر بیماریش فوت میشه..
پدر بزرگم بخاطرش افسردگی میگیره و از شانس بدش کارو کاسبیشم همون موقعها بهم میخوره و دار و ندارش میره...
دوباره با کارگری از صفر شروع میکنه و یه مدت بعدش مادربزرگ منو میبینه که میگفتن به زن اولش خیلی شباهت داشته و چشم و ابروشون کپی هم بوده، میاد خاستگاریش و با هم ازدواج میکنن و خونه میخرن و بچه دار میشن...
پدربزگم سنش که بالاتر میره نابینا میشه، فوت میشه..
مادربزرگمم چون خوشگل بود خاستگار داشته، ولی چون خیلی عاشقش بوده، دیگه ازدواج نمیکنه..