مامان بابامم همسایه بودن..
بعد اینکه پدربزرگم فوت میشه، مادربزرگم و دایی و خاله و مامانم و همه، کار میکنن و خرج خودشونو در میارن..
یه روز ک مامانم از سر کار برمیگشته نذری میبره واسه همسایه، مادربزرگ پدریم در باز میکنه همون موقع بابامم ک تو حیاط بود مامانمو میبینه و عاشقش میشه...
دیگ بابام میاد خاستگاری ولی قبول نمیکنن..
پدر بابامم از اون ادمای بداخلاق بود ک میخواسته بچههاش ازدواج فامیلی کنن و دختر داداشش با بابام ازدواج کنه..دیگ بابام دوباره ب سختی راضیش میکنه دوباره برن خاستگاری ولی پدرش میگ دیگ خرج عروسی و خونه بهشون نمیده...
دیگ مامانم اینا قبول میکنن و بابام کار میکنه و پول جور میکنه و ازدواج میکنن، تو یکی از اتاق های همون خونه که پدربزرگ مادریم خریده زندگیشونو شروع میکنن..